*به قانون رستن زنی تو فقط تن...   

دستانم می لرزید. نگران بودم نتوانم آنچه را می خواهم بگویم. به جای ۱۵ دقیقه ۲۳ دقیقه حرف زدم بی پلک زدن. سوالاتشان خنده دار بود. می خواستند بدانند دوست پسر دارم یا نه؟ جواب دادم نه من راهبه ای هستم در کلیسای مرکزی شهر. دوست داشتند بدانند وقتی از چیزی ناامید می شوم چه می کنم. گفتم کنار دریا می روم و با صدای بلند گریه می کنم. شاید می خواستند بدانند اگر کارت در محیط مردانه است بعد های زنانه ات را از دست می دهی؟

امروز روز زن است. ۸ مارس. و من هنوز گیجم. روز کیست؟ روز دختری است در کنیا که آلت زنانگیش را می دوزند تا نکند بخواهد قبل از آنکه متعلق به مردی شود بکارتش را دست بدهد، یا روز آن دختری که در هند باید قبل از ازدواج با پدر یا عمویش یک بار بخوابد چون بکارت به خانواده تعلق دارد، یا روز آن زنی است که در ایران نمی تواند حضانت کودکش را داشته باشد، یا روز دخترانی که هر سه دقیقه یک بار در امریکا بهشان تجاوز می شود، یا روز آن دختران پاکستانی که به زور ازدواج داده می شوند، یا روز من و امثال من ها که دغدغه هایشان آبکی تر از این حرف هاست. از ۲۰۰ سال پیش تا امروز راه زیادی آمده ایم. اما هنوز راه دراز است و سفر جانکاه... کاش روزی بشود آدم بودنمان را جشن بگیریم.

 

 *عنوان بر گرفته از شعری از معصومه ناصری. اینجا می شود شنید

لینک
سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۸ - شقایق