1389   

بهار شده انگار. سالش تحویل شد و تا چند ساعت قبلش می دویدم که خانه ام خانه شود. شبش سبزی پلو ماهی پختم به رسم همه سالم.

 خیال می بافی و در مکان  جابه جا می شوی. خانه ی مادر بزرگ است و  پدر بزرگی که این روز ها در بستر است. همه هستند. امسال همه ی پیازچه ها هستند. جز  من.نبودن عادتت شده،نبودنت عادتشان شده.  امسال هفتمین بهاری بود که خانه ای نبود. من بودم و من.

ته مغزت را چیزی به درد می آورد. بعضی چیز ها را باید زمان بگذرد تا یاد گرفت تا قبول کرد، تا دید. نه که نباشند، هستند اما نمی خواهی قبولشان کنی.  هر چه قدر هم که بگویندت فایده ندارد باید خودت تلخیشان را مزه مزه کنی کنی تا خوب یادت بماند بفهمی  همه ی آدم ها رهگذرهایی در زندگیشان دارند. نباید اصرار کنی رهگذری ماندگار شوند. با کسی تاریخ داشتن هم کشک است. خلوتی سال تحویل امسالم را به فال نیک می گیرم شاید امسال قرار است فقط عزیزتر ها بمانند.  

شلوغ است روز ها. باز هم می خواهم دنبال رویاهایم بروم، به نظر راهش دراز است، سخت و دور اما مگر نه اینکه کولی! به حرمت بودن، باید ترانه بخوانی*. ترانه می خوانم و نوک انگشتانم چرخ می زنم و می نویسم و می نویسم و می نویسم. فلسفه بافتن هم عالمی دارد. آخر من کجا و فلسفه کجا.

 *سیمین بهبهانی 

لینک
پنجشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٩ - شقایق