روزمره   

نه اینکه نخواهم بنویسم، نه اینکه روزمرگی هایم تنها چیدمان مشتی توربین است زیر آب رودخانه که دغدغه این روز هایم همین چیدمان است و نه بیشتر، اما انگار چیزی سر دلم سنگینی می کند. توضیحی هم ندارم برایش. نمی فهممش. جدید است. همین است که گیجم. نمی خواهم وارد بازی دویدن و نرسیدن بشوم، بازی دویدن و خریدن و مصرف کردن و باز دویدن و آرام نبودن. دوست عزیزی پارسال همین موقع ها آرام گرفتن را گوشزدم کرده بود. خوب می توانست سوال بسازد، خوب می توانست دل خوشی هایت را به باد بدهد.

بیچه: من که دوست دارم بخوانمش بیک! اصرار دارد همیشه تصحیحم کند. یکی از همین بازی های باشگاه های اروپا بود سر ظهری به آنجا کشاندمان و شد پاتوق روزهای بهاری این شهر. گمان نکنم بخواهم بعد از رفتنش به آنجا برگردم. انگار که بعضی جا ها رنگ می گیرند به خاطر بعضی ها. هنوز مطمئن نیستم برگر زغالی هم بخواهم بروم.

آینده ی سکولاریزم در ایران: کنفرانس دو روزه ای در نزدیکی شیکاگو. حمید دباشی، حسین کمالی، عبدالکریم سروش، نادر هاشمی، اکبر گنجی،گلبرگ باشی، رافیا زکریا و ...گویی برایت نوشته ها تبدیل شوند به تصویر، صدا، پیام. درگیری لفظی متمدنانه لائیسیته و دینداری، جو مرد سالار حاکم بر کنفرانس. حرفهای ناب، ایده های خوب، تنها اشتراک این جماعت وسواس و دلبستگیشان به گوشه ای از این دنیا بود. جالب بود و ناب که موافق و مخالف کنار هم ناهار بخورند. ما لازم داریم تحمل ناموافق را بدون خشونت تمرین کنیم.

Stalker تارکوفسکی، سفر دو نفر به اتاقی که آرزو واقعی را بر آورده می کند. آرزو باید خواسته قلبی باشد.  یک نفر آرزویش بر آورده شده او هم برادرش ناگهان مرده و پولدار شده است اما گویی مرد رفته که آرزو کند برادر مریضش بهبود یابد. کم پیش می آید فیلم علمی-تخیلی این چنین به فکرم بیاندازد. یعنی نکند ما نمی فهمیم آنچه می گوییم آن چیزی نیست که می خواهیم. ذات انسانیمان شخص گراست از همین جهت است که اعتراضات جدیدمان فدایی ندارد. هیچ کس حاضر نیست یا بهتر بگویم داوطلب از جان گذشتن در مقایسه با اعتراضات سی سال پیش نداریم. همین راه پیمایی سکوت سبز ها را می گویم.

کنسرت گوگل بوردلو: موزیک عالی، اجرا حرف نداشت، پر از انرژی اما نصف مدت کنسرت صرف گشتن دنبال یکی از همراهان شد.

جایزه ی بهترین کمک استاد دانشگاه را گرفتم. دلم می خواست شب را با پدر و مادرم می گذراندم، جایشان خیلی در جشن خالی بود. دل تنگم این روز ها. رفتن بابا بزرگ و مریضی فرزاد، مراسم فارغ التحصیلی ، .....  باید من جایی آن گوشه ها می بودم. آن هم هم باید این روز ها همین اطراف باشند. اما نه من هستم نه آنها. مریضی فرزاد از دنیا طلبکارم کرده. آخر مگر می شود کودکی با سیگار سوخته شده در خیابان پیدایش کنند، اذیت و آزار مربی های بهزیستی هم به کنار حالا که چند سالی است خانواده دارد، برادر دارد، خواهر (من! منی که دلم برایش پر می کشد، برای دیوانگی هایش،نابهنجاریهای رفتاریش) دارد، حالا باید سرطان بیضه بگیرد. مگر ۱۳ سال چقدر هست که این همه هم بخواهی  زجر بکشی. اصلا مگر ۱۳ سالگی باید بدانی زجر و درد چیست. یعنی می شود این همه، این همه بی عدالتی توضیحی هم داشته باشد.

 

لینک
سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - شقایق