تاپ تاپ تاپ. صداي پاهاي دنا. صبح زود چه قدر دل انگيز بود. هر صبح با صداي پاهاي کوچکش چشمانم را باز مي كردم. چه بي دغدغه بود. بي آنکه نگران چيزي باشد محبتش را نشان مي داد و بيدريغ بوسه مي فرستاد. چشمان کنجکاوش دنيا را ميخواست کشف كند. آنقدر شيرين بود دخترکم که فراموش مي كردم دلتنگيهايم چه رنگي بوده اند. حالا باز هم سكوت و سكوت و سكوت. دخترکم شاد باش.
حکايت هميشگي زندگي من باز هم تکرار و  تکرار و  تکرار مي شود. روز ها از پس هم مي گذرند و من از زندگي جا مانده ام. هزار کار انجام نداده، هزار فرياد نکشيده، هزار گلايه نكرده، هزار قهقهه فراموش شده  و هزار کتاب نخوانده دارم.

لینک
پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦ - شقایق