۶۰ روز   

 

آخ که شمارش های معکوس جانم را می گیرد (۶۰ روز دیگر باید تز دکتریم را دفاع کنم). اصلا گمان نمی کردم ۲ ماه مانده به دفاع تزم مجبور شوم تست ای کیو بدهم. هنوز شرمنده ی تازه های انرژی هستم، مقاله شان را تمام کرده ام اما فرصت نمی کنم ویرایش کنمش (آخر کمتر از دو ماه دیگر باید دفاع کنم). جای خوش آب و هوا را  برای کار کردن دوست ندارم. انگار همیشه ۱۳ به در است. (۲ ماه ) ای وای جدا دو ماه مانده ها. این دو ماه باقی مانده و کارهای عقب افتاده اش مجبورم کرده تمام مدت پشت این میز چمباتمه بزنم و نتیجه ی هفته های آخر دانشجو بودن این است که در لباس هایت دیگر جا نمی شوی. میبینی این روز ها چطور همه چیز تحت تاثیر این دو ماه مانده به دفاع تز است.

 

می گوید آفرین، همیشه به نظرم سطح تستسترونت بالاست، خوب جوابش را دادی. اگر من بودم حتما خجالت می کشیدم یا می ترسیدم. با خودم فکر می کنم کاش می فهمید تعریفش را نه تنها دوست نداشتم، بلکه دلم می خواست بگویمش آن که تو تعریفش به شجاعت می کنی و من نه! ربطی به داشتن عضو خاصی ندارد.

۶۰ روز مانده به این روز دفاع، و من باید فرم استخدام پر کنم، مدل در آمده را تماشا می کنم، و هر چه می گردم جایی در این ۶۰ روز برای گزافه شنوی پیدا نمی کنم.

استادم شنل نارنجی دکتر های مدرسه ی مهندسی را به شانه ام بست. دستم را فشرد و گفت موفق باش. خواستم بگویمش، زندگی آسان نبود، روز ها و شب ها کابوس مدل و برنامه و مقاله دیدم، اما چیز یاد گرفتم.  جدی ها! یاد گرفتم شانه هایم را عقب بدهم، سرم بالا باشد. بدون سرخ شدن و لرزیدن صدایم، بدون آنکه عصبانی بشوم، از نظرم دفاع کنم. نمی داند دو سال و نیم گذشته این شاگردش چقدر از زندگی درس گرفته. هنوز هم در مدار قرار گرفتن واحد های نیروگاهی گاهی گیجش می کند، اما می داند دیگر خانه اش حرمت دارد. می داند انقدر فرصت ها کوتاه هستند و آنقدر روزها زود می گذرند که حیف است به نگرانی این بگذرد که دماغ ها سر بالا می شود برایت، صداها نازک یا چشم ها دریده. خواست همه این ها را بگوید اما تنها کسری از ثانیه انجامید،مثل تمام روزهای ۲ سال و نیم گذشته ام در این اتاق پشت این میز. خندان، نگران، پر از انرژی،غمگین، دلتنگ،تنها،با دنیایی آرزو! گذشت. و باز هم من ماندم و افسوس لحظه ی از دست رفته.   تنها ۶۰ روز باقی مانده. ۶۰ روز که هر روزش لیستی دارم از کارهای انجام نشده. با کلاس ۲۰۱۰ رژه رفتم،با هود نارنجی و شال زرد. لبخندم سال ها بر لبانم باقی خواهد ماند.  احساس توانستن بود. احساس رسیدن به خط پایان، احساس نزدیک شدن به دفتر دیگری. روزهای شاگردیم به پایان می رسد. می دانم دلم تنگ خواهد شد برای خط کشیدن با ماژیک در کتاب هایم، دلم پر خواهد کشید استاد که درس می دهد کنار کتابم فروغ بنویسم و عاشقی کنم و رویا ببافم. انگار گم شده ام لابه لای آن کاغذ ها و نوشته ها، جایی همان روز های دور جا مانده ام. بروم که فقط آمدم که بگویم ۶۰ روز مانده و هی از این شاخه به آن شاخه پریدم. فقط ۶۰ روز مانده. دختر دست از خیال بردار. دنیای آدم بزرگ ها خیال نمی تابد!

پ.ن. ۱: یک روز از این روز ها خواهم آمد و درباره ات خواهم نوشت. تا آن روز آهنگ روی عکسم را به سپاس تمام بودن هایت داشته باش.

 

 

لینک
جمعه ٧ خرداد ،۱۳۸٩ - شقایق