:)   

می آید و می رود . این حس سردی. گویی یخ زده است. ترس نیست. زمانی ترس بود. اما مدت هاست تبدیل شده به دل زدگی. بس که زبانش گفت و چشمانش انکار کرد.

کلمات برایم وزن دارد پشت خیلی هایشان حسی پنهان است که توضیح دادنش فقط با همان کلمه امکان مقدور است. اگر می گویم عزیزم، یعنی واقعا عزیز است. اگر میگویم فلانی جان، یعنی به احترام خطابت می کنم، اما لزوما عزیز بودنی در کار نیست. این عزیزم های شامل همه شو،جوووون های مصنوعی، ی های آخر اسم ها نه تنها  جذاب نیست برایم، خالی از صداقت بودنش آزارم هم می دهد.این روز ها لبخندم واقعی است. مدت ها بود خنده فراموشم شده بود. لبخندم از سر ادب بود و همراهی. اما این روز ها خوشحالم. از خودم خوشحالم. باز هم نوک انگشتانم چرخ می زنم و زندگی را زندگی می کنم. کوه کندنی بود برایم. بازی کردن را بلد نبودم. خوشحالم که جان کندنش بازی کردن را یادم نداد.

 

لینک
چهارشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق