حکایت تابستان داغ است و سر شانه های سوخته من و تز و مقاله و شب های طولانی. آسمان هم بی صبر تر از من، بیقرار پاییز، شوریده وار می بارد و می بارد.  زندگی جاری است، حال من را نپرس که بی تابم، باید زندگی را باز گردانم، بغض و اخم من را نمی تابد. دل تنگی هایم را به باد سپرده ام، اما این روز ها باد هم  دور خود می چرخد.

 

 

 

Tragedies happen. What are you gonna do, give up? Quit? No. I realize now that when your heart breaks, you got to fight like hell to make sure you're still alive. Because you are. And that pain you feel? That's life. The confusion and fear? That's there to remind you, that somewhere out there is something better, and that something is worth fighting for. ” 
— Nathan Scott

لینک
دوشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق