باد هم که نباشد برای پریشانی این شهر هزار بهانه پیدا می شود   

نمی دانم شجاعت اینکه سرم را بالا بگیرم، و اعتراف کنم که اشتباه کرده ام را از کجا آورده ام . شاید تمرین کودکی هایی است که باید می ایستادم و می گفتم چه کرده ام و کجایش اشتباه بوده،این توانایی را به من داده. قبول کردن مسولیت اشتباهات هنر است. کجای راه یادم دادند نمی دانم، اما ممنون هر دویشان هستم.

می گوید ده سال پیش عاشق دختری شدم که در بیست سالگی شخصیتی شکل گرفته داشت.با همه ی جوانیش قوی بود و محکم تصمیم می گرفت. پر انرژی و شاد و شیطان بود. خودت را نگاه کن ببین نه محکم تصمیم می گیری، نه نگاهت برق نشاط و شادی دارد، سر آرزوهای دور و درازت چه بلایی آمده. راست می گفت. مثل همیشه دوستم بود و صادق و رک. 

 من اشتباه کردم، من اشتباه کردم پای مردی را که ادعا می کرد مرا دوست دارد و من چیزی نمی دیدم جز محبت که به جز من شامل حال همه هم می شد و البته بی احترامی و تهمت از خانه ام نبریدم، من اشتباه کردم وقتی متهم شدم به کاری که نکرده ام، باز هم کجدار مریض ادامه دادم. اشتباه کردم که به من بی ادبی شد و ساکت ماندم. اشتباه کردم با زنی که دوستیش برایم بسیار با ارزش بود صادق نبودم و باورش نکردم. دوستی ای که سالها بود شبیهش را تجربه نکرده بودم. کسی که کنارم بود. همیشه صادق بود حتی به قیمت آزرده شدن من. اطرافم دیواری ساختم و همه این اشتباه ها بهایش از دست دادن دوستی ام شد. من ناخواسته وارد بازیی شدم که راه حلش را بارها به من گوشزد کرده بودند. و من اشتباه کردم که جبهه گرفتم و تن دادم به نا خواسته هایم. اشتباه کردم از تنهایی ترسیدم و جایی در بین راه خودم را گم کردم. من اشتباه کردم. ترس فلجم کرده بود و افتادم در چرخه ی بی فایده ی سوالهای بی جواب و مهی اطرافم تولید شد که حتی اگر ندایی هم از دور می خواست بیاید بین راه تبدیل به نویز می شد.  اعتماد به نفسم را از دست داده ام و حتی مکالمه ی ساده ای را نمی توانم تمام کنم. آدم ها می ترسانندم و کسی را نمی توانم باور کنم. اشتباه کردم و هزینه اش را پرداخت کردم. باز هم باید ایستاد، باز هم وقت ساختن است. حتما باز هم جایی از راه خواهمش دید. شک ندارم.

*عنوان برگرفته از شعری از حافظ موسوی است

لینک
چهارشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق