گرم، مرطوب،سکوت،مقاله،ددلاین،من :)   

یکشنبه ی داغ تابستان، هنوز در دانشگاه، کلافه و گرمازده، موسیقی عصبانی گوش می کنم و مراجع مقاله ام را بالا و پایین می کنم، همکار چینی ام با لباس تنیس وارد اتاق شده و من را با موهای ژولیده، عبوس و خسته نگاه می کند که از هر چند گاهی هم غری به خودم می زنم. با لبخند جلو می آید دستش بسته ای قرمز رنگ است. می گوید شقایق، دیدم گاهی اینجا پنهانی کتاب می خوانی، اپرا هم گوش می کنی. برایت هدیه ای آورده ام. نشانه گر صفحات به دستش بود با آرم رویال اپرای چین. گفت خسته نباشی. امیدوارم خودت روزی آنجا برنامه ای ببینی.

به پهنای صورتم لبخندی می زنم، و پاسخ می دهم ممنونم دوست من. دوستی مگر چیست، همین حضور.

 

لینک
دوشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق