ملامتها که بر من رفت و سختیها که پیش آمد...   

باید چندی بگذرد تا زندگی دوباره روی چرخ های همیشگیش بگردد و من عادت کنم با یک دست تایپ کنم و با یک دست در خمیر دندان را باز کنم و با یک دست دوش بگیرم و با یک دست خودم را برسانم به اورژانس. زندگی یک دستی خنده دار است و کند. یاد می گیری که  دست راستت را مجبور کنی جور دست چپ را هم بکشد. دستانت با سرعت مغزت سنکرون نیستند همین است که هر فصل و هر صفحه از تزت می شود داستانی برای خودش.  

دست چپم در فوتبال یکشنبه ها شکسته و وبال گردنم است این روزها. زندگی تند شده بود، باز هم یادم رفته بود گاهی باید ایستاد، نفسی تازه کرد، چشم ها را بست و تنها نگاه کرد به راه رفته. اگر کسی پیدا نشود یادم بیاندازد که دختر "به کجا چنین شتابان"  دیواری حتما پیدا خواهد شد که با مغز به آن برخورد کنم تا تکانم دهد، این هم از خوشبختی های من است. خوشبختی های پراکنده ای که باید حتما بلایی سرت بیاید تا ببینیشان. خوشبختی است که سرت هم که زیر تنت گیر کرده باشد، پایت را هم که به گردنت گره بزنند باز هم چشم در چشم زندگی بدوزی و پیش بروی. من خوشبختم. خواست که یادت برود ها، یاد آن چندین کیلومتر در گل دویدن با ۴۳ مانعش بیفت، استعاره بود از زندگی، گاهی تا کمرت در گل گیر کرده ای، گاهی باید چند دقیقه ای از جایی اویزان باشی، باید بپری، در کثیفی سینه خیز بروی ... از صورتت گل هم که بریزد، تا سینه ات هم که گل آب ایستاده باشد پیش خواهی رفت دختر جان. 

 

لینک
دوشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٩ - شقایق