به پایان رسید این دفتر...   

آنقدر زود گذشت که باید سال ها بگذرد تا شیرینیش زیر زبانم بی طعم شود. نگاهش می کنم و لبخندی به رویش می زنم تا یادش نرود دو سال و نیم یگانه ای بوده. ندانستن بود و خواستن. سپیده ی صبح و تاریکه ی زمستان. غم و تنهایی و ترس و همراهی و دوستی و امید. محیط مردانه ای که نمی خواهند راهت بدهند و اوایل فکر می کردم که چه کار درست اند اینها،اما انگار نه انگار که  تمام صدایشان ماحصل چند کتاب بود و اعتماد به نفسشان،کسر شانشان بود همراهیشان کنی کلاس داری کنند، اما بالاخره روزی می رسد که همه ی اینها می ماند اول راهرو گروه قدرت و می شوی همقدمشان. نیمه شب های اتاق ۲۲۶ و پنکه ای که کنار من می چرخید و بخاری که زیر پای مسعود داغ می کرد. قهوه خانه ی خیابان ۳۵ و مقاله های نیمه کاره.مدل هایی که ساعت ها باید انتظار می کشیدم به امید آنکه همگرا شوند. شبی که دستانم تا صبحش می لرزید و تنها خانه را می خواستم و هیچ. گراف ها و شکل های این فصل آخر، با شما هستم ها، خاطرتان هست با یک دست چطور روی صفحه آمدید. خاطرت هست از دوستی گفتم،  همه ی اینها شد خود دوستی. روزی حتما کنار تک تک صفحاتش خواهم نوشت زندگی چه رنگی بوده.  

 

لینک
چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٩ - شقایق