نالی ار تا ابد باورم نیست×   

این بالا و پایین بودن، این دوگانگی من تعریفش شوق زیستن است. طبیعت زندگی بر اساس دو گانگی است. زندگی ما فاقد جادوی پایداری است، پس چطور می شود بدون بالا و پایین شدن، عاشقانه،داشتن ِ ماهیتی فانی را ضرب گرفت و در آغوشش کشید. به بطالت نگذارند و کرخ نبود. همه چیز که داده نمی شود بعضی چیز ها را هم باید به دست آورد. شاید توضیحش اراده ی زیستن باشد. هر چقدر هم ذره بین به دست از نزدیک تماشایش می کنم، جز شیفتگی و اشتیاق چیزی نمی یابم. سستی و کرخی و چشمان بی رمق مرام من نیست. همین است که گاهی آتش پاره ایی می شوم و گاهی ابر بهار. اما از ملال مرداب خبری نیست، ناخودآگاه است شاید.در فضا های کافکایی این دیار، حتی شیرین ترین لحظاتش همراه می شود با دغدغه ای از جنس کابوس شبانه. اگر اینطور دوگانه نبود باید همیشه دنبال شادی، همان  طفلی که شفیعی کدکنی می گویدش گشت.  همان لحظه ها که گمان می کردم چرا باید اندازه ی قرن ها مجازات شوم  شیرینی داشت به تلخی کشف جدید قهوه ی شکلات تلخم.

و اینجا همه چیز آرام است.  دو روز است که از بهشت باز گشته ام و به پهنای صورتم لبخند می زنم. خساستم را کنار گذشته ام و باز مهربانی پیشکش می کنم.به گمانم همان جایی بود که وعده اش را به انسان داده بودند.سکوتش ناب بود و طبیعتش بکر.کلمات من بی رمق تر از آنند که بتوانند ۷ مایل سبز و نارنجی و آبی جنگل و دریاچه و سکوت و صدای باد را ثبت کنند.

در آرامشش می شد خوب در دلهره  هستی* غوطه ور شد. کاش این قلم بی جانم می توانست بی ترس از رسوایی بودن امروزت و بی ترس از نبودن فردایت آسمانش را به تصویر کشد.

 

 *١: نیما

*2:آلبر کامو

لینک
پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩ - شقایق