باز هم 3232 و ماجراهایش و من و این مریضی!!! کوفتی   

بعد از ۵ روز در تخت بودن، مریضی دست از سرم برنداشته،آمده ام دانشگاه سری به اتاق کارم بزنم. مثل معتادی شده ام که ۵ روز است مواد به بدنش نرسیده است! دلم تنگ این اتاق سرد و کاغذ هایم و نوشته های چسبانیده شده به در و دیوارش شده بود. به خودم می آیم که همین است همه ی زندگیم. همین اتاق، همین میز کار، همین مقاله ها و همین خواستن برای دانستن. می ترسیدم شبیهشان بشوم! حالا یکی از خودشان هستم. همه آنچه دارم و ندارم در همین اتاق سرد ۲۲۶ است.

مدتی است به جمع ۳۲۳۲ امان با همه ی هم دلی ها و گیس کشی هایمان پدر و مادری اضافه شده است. یادم انداخته اند سال هاست! سال ها! که خانواده ای ندارم. تنها شده اند صداهایی با تاخیر و گه گاهی عکس هایی با موهای سپید تر.

 دلم غنج می رود کنارشان باشم، بگو مگوهایشان، خاطراتشان، نکته هایشان،دیدن مراقبت از پدرش با همان زبان تلخ که بوی آشنایی برایم دارد، با طیب خاطر از دل درد به حال غش کردن هم که باشم غذایی می پزم و خدا خدامی کنم بیایند بالا. صدای خنده اشان سر شام می برتم خانه!  گرمند و دوست داشتنی. بدون سردی، بدون دماغ بالا. قربان قدش که می روند لبخند به لبم می آید. سر به سر هم که می گذارند یاد میز غذاخوری آشپز خانه  تنگمان  می افتم که همیشه در حال سر و کول هم زدن بودیم و مامان نگران بود صدای جیغ و ویغمان سقف آسمان را سوراخ نکند. گاهی دلم می خواهد لگدی نثار این همسایه بکنم نکند از خاطرش برود چه نعمتی در خانه دارد.

لینک
پنجشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٩ - شقایق