عزيزکم. باورم نمي شود چه زود نوزده سال گذشت. نوزده تابستان از بعد از ظهر داغی که با شيرين پشت پنجره ايستاده بوديم تا بابا، مامان و تو را از بيمارستان بياورد. انقدر کوچک بودی که ميترسيدم در آغوشت بگيرم. گاهي خيال ميبافتم که کودک مني. خوب بخاطر دارم شب هایي که بی اجازه تو را با شيرين از توی تختت ميدزديديم و به اطاقمان ميبرديم. تخت هايمان را به هم ميچسبانديم و تو را وسط ميخوابانديم تا دعوايمان نشود که به کداممان نزديکتري. بعد تر ها که راه ميرفتي هيچ چيز در امان نبود.از كتاب هاي دوست داشتنيمان گرفته تا مشق های عيدمان. تازه که کار مي كردم وعده اولين چهار شنبه ماه داشتيم. بزرگترين لذت دنيا بود. هر ماه ببرمت جايی و هر چه دوست داری برايت بخرم. بعد هم نهاری دونفره. نميدانی چه لذتي مي بردم از داشتنت. از خاطرم نميرود تابستاني که مامان ليستي از موزه های تهران بهمان داد و هر سه شنبه راهي يکی از آنها مي شديم. چقدر احساس بزرگی می كردم از اينکه خواهر هایم را موزه ببرم. بعد تر ها شدی راز دار من. هر چيزی را که نمي خواستم کسی بداند به تو می گفتم. الحق که با همه کوچکيت خوب راز داری می کردی.

گلکم،حالا برای خودت خانمی شده ای. خانمي برازنده که هنوز هم قهقهه هايش سالن را ميلرزاند و شيطنت هايش لبخند به لبهای همه مي آورد.

دخترکم شاد باش. تا هميشه شاد شاد. شيدا باش. هميشه آنطور زندگي کن که دوست داری.  آرزوهايت را به بال پرواز بسپار و از زندگي زياد بخواه. آزادی ات را به هیچ قیمتی از دست نده.حتی اگر بهای به دست آوردن  عشق  باشد .سرزمينی جديد اين روز ها انتظارت را ميکشد. افسوس که کنارت نيستم تا دست و پنجه نرم کردنت را در کشور جديد ببينم. دعای خیرم را بدرقه راهت می کنم.

عزيزکم نوزده سالگيت مبارک

 

 

لینک
پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - شقایق