دخترکی از تبار خستگی   

با اعتراض می گوید چطور است که این صفحه پر شده از آه و ناله اما حالا که خوشی اینجا سوت و کور است. نمی دانست باید می گذشت، نمی دانست این روز ها خیال بر سر شانه ام هی می نشیند و هی به گذشته ی نزدیک پرواز می کند. نمی دانست انگار دیروز بود به آینده که می نگریستم هراسی مرا فرا می گرفت. ته دلم می لرزید و من انکارش می کردم. از نتوانستن می ترسیدم و به روی خودم نمی آوردم. نمی دانست گذر زمان است که یاد آوریم می کند شد، مهم تر از شدن توانستن بود. از همان دست بر سر زانو گذاشتن ها بود که یادم داده بودند. فراموشکار هستم، سر به هوا هستم اما خوب شاگردی می کنم. دست به زانو گذاشتم، انکار نمی کنم، کلی از شبهایش زانو هایم هم لرزید، بغض کم سراغم نیامد، دلتنگ شدم، خوب فشارم داد، تا نزدیک فرار کردن هم رفتم. همان شبی که تا ۳ صبح موهایم را فشار می دادم تا مغزم بیشتر یاریم کند آنالیز حساسیت کنم. نزدیک فرار بودم، شاید اگر دلگرمی های درستکار ترین موجودی که این روزها اطرافم دارم نبود فرار هم کرده بودم. جدا که نامت برازنده ات است رفیق. گذشت و تجربه کردم و یاد گرفتم و طعم ناب دوستی چشیدم. شاگردی کردم و دویدم و رویای امروز را بافتم. امروز چهار روز است که نیم نگاهی به دوشنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۱۰ دارم و شیرینیش را مزه مزه می کنم و خستگی از تنم  بیرون می رود. ۲۹ نوامبر ۲۰۱۰ جلوی ۴ عضو کمیته ام ایستادم در حالیکه  شب قبلش و شب های قبلترش به خودم پیچیده بودم و نگران و نگران و نگران بارها تکرار کرده بودم" شبکه برق هوشمند و ....".با راست ترین و محکم ترین حالتی که از خود اخیرم خبر دارم گفتمشان رسالت رساله ی دکتریم چه بوده.  استادم تمام ۲ ساعت با نگاهش، دانشش، اخمش و لبخندش همراهیم کرد.

می دانی همراهی چیست، خوب یادش گرفته ام این چند سال. یعنی می شود روزی یادم برود از روی تخت بیمارستان برایم و جعلنا .... خواندند؟ یعنی می شود فراموش کنم داوطلبانه خواست ترس و اضطرابم را یک روز نگه بدارد و دوباره برم گردانند، همه روزش تهوع داشته گویی، همان حال مضطرب من، یعنی می شود فراموش کنم با سرما خوردگی تنها آمده بود که همدل باشد-هرچند مطمعنم باز هم گیس همدیگر را خواهیم کشید- یعنی می شود فراموش کنم خودش احوال مرا داشت و تا صبح پرزنتیشن من را گوش کرد و اصلاحم کرد و دستم را به دستش گرفت تا از لرزش بیفتد. یعنی ممکن است فراموش کنم آن برنامه ی کاغذی دست نوشته را با خودکار آبی و قرمزش که می خواست دخترک بازیگوش ِ سر به هوا را سر درس و کتاب بنشاند، یعنی ممکن است تمام آن شبها که صندلی به هم می چسباند و کنارم در کتابخانه می خوابید و هر از گاهی چشمان خواب آلودش را به چشمانم می دوخت و  امروز را تصویر می کرد فراموش کنم، تمام روزهایی که با قربان صدقه و اخم و رشوه به کلاس بردتم. فراموش نخواهم کرد، نه امروز نه فردا نه هیچ روز دیگر، باشید یا نباشید، دوستم بدارید یا بخواهید راهتان جدای راه من باشد همیشه رفیق باقی خواهید ماند. جای دخترک نارنج و ترنج خانه امان پشت استادم خالی بود. بد هوایش را کرده بودم.

همه ی اینها را به هم بافتم که بگویم ۲۹ نوامبر ۲۰۱۰ انتهای راه شاگردی بود. حالا من مانده ام و سودای فردا های دیگر. نمی دانم زندگی قرار است کجا ببردم، کنار سیب یا دور از عطر رازقی،نمی دانم. تنها خواستم بگویم خوب عاشقی کردم سه سالش را.

امضا: دکتر ب.

لینک
شنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق