یادت هست گفتمت تا هیچ وقت دنبال آن چیزی که نگاه تو به من می داد نخواهم گشت؟ دروغ گفتم! کسی آن طرف مبل نشسته بود و هر از گاهی هست و هر گاهی هم نیست، هر از گاهی می خواهم باشد و هر از گاهی هم نمی خواهم. وقتی هست لبخندی به لبم می آورد، از آن لبخند ها که تو به لبم می آوردی نه ها، عمق ندارد! تازه کلی هم خیره به نگاهش ماندم اما دریغ! خالی بود.

این موقع ها از سال که می شود، جای خالیت بیشتر آزارم می دهد. کشمیر شدن لباسهایم به جای تی-شرت های نازک هم سرمای وجودم را کم نکرد. تو که نیستی.اما آدم هایی هستند و نیستند و زندگی می گذرد. گیلاسی از ملبک  امشب خواهم نوشید به یمن قدم های محکمم و ۳۵۰۰ کلمه خیال خواهم بافت که چرا می شود پدیده بود.

لینک
چهارشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق