سنت؟ آرزو؟ خانه؟ 7 سال؟   

*گاه گاهی دل من می گیرد.بیشتر وقت غروب.....آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست...... و اذان در پیش است ..من وضو خواهم ساخت از خدا خواهم خواست که ...

از خدا خواهم خواست که...

به رسم خانه؟ نمی دانم! گفته بودند سنتش چطور به خانه آمد اما خاطرم نیست. این روز ها از سال که می شود، دلم هوای مهمانی؟ مهمانی که نه همان دور هم جمع شدن های عاشورا را می کند. همان شبی که چندین دیگ روی آجر های چیده شده زیر همان درخت توت سفید می گذاشتند و پدر بزرگ دستانش را پشتش می گذاشت و همه گوش به فرمانش نمک را می آوردند، زیر گاز را کم می کردند، زیاد می کردند، کپسول های اطراف دیگ ها را خنک می کردند، با پاروهایی به بزرگی همه قد من هلیم به هم می زدند و آرزو می کردند. نوستالژی آن روز ها است. کودکی هایی که خوش بودیم شبش تا هروقت بخواهیم می توانیم از در و دیوار بالا برویم و مادر انقدر سرش گرم است که فراموش می کند ما را باید ادب کند. نوجوانی و تا دیر وقت گشت و گذار کردن و دید زدن غریبه و آشنا. جوانی هم که کارمان شده بود برای دیگ ها اسم بگذاریم و هر کسی هر کدام را هم زد تا صبح برایش دست بگیریم. دیگ کنکور، دیگ ازدواج، دیگ خانه خریدن و دیگ چهارم را می سپردیم به تخیلاتمان و اسمش دیگ متفرقه بود. حتما اگر این روز ها آنجا بودم اسم های جدید برای دیگ ها انتخاب می کردم، از آخرین کنکوریمان چند سالی است می گذرد. از آخرین باری که آن دیگ ها  را دیده ام هفت سال گذشته، نه آن باغ و درخت توت سفیدش باقی مانده و نه دیگر آن خانه پدر بزرگی دارد که من راننده اش بشوم تا از آن سر شهر سنگ نمک و زغال بخرد. نه از من ِ ۲۰ سالگی هایم چیزی باقی مانده که چشمانم را ببندم و آرزویی آبکی بکنم. زندگی خوب پی اش را به تنم مالیده تا یاد بگیرم روزگار سرمستانه آرزو کردن نیست دختر جان. باید بدوی و بخواهی و خسته نشوی. کجا بودم؟ هلیم! شاید سردی شبهای این شهر و غربتش و تنهایی چغرش است که هر سال قابلمه های هلیمم را به پا می کنم، چه کسی باشد چه کسی نباشد، چه خوش و خرم باشم و چه دلم را شکسته باشند و خواب هفت پادشاه را ببینند، چه سالم باشم و چه از درد شانه و دست هر از گاهی چشمانم را ببندم، چه ریشخندم کنند که خوشی ها! و چه دست مریزاد بگویند،  سنتش را نگه خواهم داشت. اما این بار چشمانم را می بندم و جای آرزو کردن می گذارم خیال از سر شانه ام به آن روز ها پرواز کند. و از خدا خواهم خواست که ... از خدا خواهم خواست که ...

پ.ن. ١: *نمی دانم مال چه کسی است.

پ.ن. ۲:از ساعت ۴ صبح بیشتر از نیم ساعت گذشته است و من هم چنان بالای صندلی بلند آشپز خانه ام کتاب به دست نشسته ام و هلیم به هم می زنم آرزو های کوچک و بزرگ در سبد خیال می ریزم.

پ.ن. ۳: این پسرک با همه ی جوانیش نگاه گرم و مردانه پدر را دارد- این نگاه سن و سال ندارد بعضی ها تا پیری نگاهشان نگاه یک کودک است- و هر بار که می آید شادی خانه ام رنگش عوض می شود.

پ.ن. ۴: همخانه سابق آمریکاییم برایم اس ام اس زده که "Happy stew day". سال گذشته خوب خواب شبش را حرام کردم.

 

لینک
شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق