فقط خواستم بگويم کوچم سه ساله شد. سه سال از شب مهرآباد گذشت. حال عجيبي دارم. حال عجيب دلتنگی و سرمستی. دلتنگی تمام لحظات نبودن ها. از نمايشگاه های كتاب نرفته تا جشنواره های از دست داده. سال پيش بار آخرین بود که پدر را ديدم. موهای سپيد شده اش دلم را لرزاند. اما سر مستم که روی ماه زندگی روی ديگرش را نشانم داد. سرمستم که خودم را بهتر شناخته ام. سرمست لحظه لحظه اين زندگيم و تجربه بی همتايش. آدم های عجيب و غريبی که ديدم و دوستانی که تک تکشان چيزی يادم دادند. از مهربانی گرفته تا سختی. از عشق تا نفرت. هر کدام دريچه ای بوده اند برای يافتن شقايقی که الان ميشناسم.

لینک
جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - شقایق