سحر   

*صدای اذون میاد

مثل هور هور باد تنها می گردد، عوض شدنی در کار نیست

*اون به محراب یقینم می بره

کلافه و دلتنگ که باشم بهانه گیر می شوم

* روی لبام نشسته آه و دل من غرق گناه

راهش را گم کرده ام، زندگانی با زندمانی فرق دارد گویا از خاطرم رفته است

* سر بذارم روی سجاده ی صبح

انگار فراموشم می شود چه روز ها و چه شبهایی را پشت سرم گذاشته ام

* اون تسلای وجود، سر هر بود و نبود

این گیجی زانوانم را شل می کند                                 

یعنی چه طور می شد زندگی همیشه در دوراهی انتخاب قرارم نمی داد. نکند منم نه زندگی که راه را دو راهی می کند.   

 

 

همه ی این انقطاع عین منقطع بودن افکار من است

لینک
جمعه ۱٠ دی ،۱۳۸٩ - شقایق