سه هفته!!!   

باید چند وقتی سنگینی این بند کارت شناساییم روی گردنم سنگینی می کرد تا باورم می شد تمام شد. دوره ی شاگردی کردن تمام شد و حالا منم و نزدیکی های ۶ صبح از خانه رفتن و بیشتر از دوازده ساعت با لباس های رسمی پشت آن میز دوام آوردن. عنوان جدید و آدم های جدید و کاری آشنا. سرخوشی ای همراه با خستگی و لذتی که  بالاخره آن همه خواندن روزی در دنیایی خارج از میز و دفتر و کتاب دانشگاه به کار بیاید. اینجا ینگه دنیا تر است و خارجی ترینشان اهل ونزوئلا است که همینجا بزرگ شده و من که نه بیس بال دنبال می کنم و نه سوپربال. از ادبیات کلاسیک می گویم و نویسندگان روسی مورد علاقه ام. زندگانی در اینجا بسیار جدی است. 

نمی آید. گز گزش را سر انگشتانم حس می کنم و مغزم انقدر خسته است که نمی تواند همراهی احساسم را بکند

 

 

 

پ.ن ۱: امروز با شاگردانم در مدرسه ی فارسی این آهنگ را به فارسی ترجمه می کردیم و من با لبخندی به پهنای صورتم جملاتشان را می خواندم که: هر چه داشتم دادم به تو و تو پرت کردی درسبد آشغال. 

 

 

پ.ن.۲: کاش مصر نشود ارتش اسلامی بدتر از آن این است که هیچ اتفاقی نیفتد، سر خوردگیش چند ده سالی باقی خواهد ماند.

 

پ.ن. مهم: معکوس می شمارم و دیگر هیچ! 

 

لینک
چهارشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٩ - شقایق