جغرافیا   

نمی دانم این شهر چه جادویی دارد که هر بار که باز می گردم گویی چیزی جا می گذارم. نمی دانم حال و‌ هوای شهر مرا دارد یا این همه سال خانه بدوشی خیال بافم کرده. چاله چوله هایش و بی‌ ربطیش بد جور می بردم خانه. باز گفتم خانه و چند روزی باید به خودم بپیچم که خانه کجاست. از آن روزی که از مهرآباد پرواز کردم به اتاق کوچکم در استکهلم، همان موقع باید می دانستم دیگر خانه خانه نخواهد بود. یعنی‌ دیگر هیچ جا خانه نخواهد بود، نظم و ترتیب و مهربانی استکهلم از جنس خانه‌ام نبود و شیکاگو خشن تر و سخت تر از آن بود که بخواهد خانه بشود و خانه هم دیگر خانه نیست. 

دو روزی را مهمان دلم بودم. همهٔ دغدغه‌ها و ترس‌هایم را گذاشتم در کشوی اتاقم و به نیویورک پرواز کردم. همین امروز از ارکیده بهروزان می خواندم که کوچ فرصت انتخاب می دهد و من سالها درگیر ترس‌هایم و دو دلیهایم بودم و مدتی‌ است که من تعینش می‌کنم درست چیست و اصالتش کجاست و چه چهارچوبی دارد. فواید کوچ است و تنهایی هایش که با خودت درگیر می شوی و فرصت داری خودت را دوباره و دوباره نگاه کنی‌. 

نزدیک به یک ماه می شود که پدر بزرگ دیگر نیست و من اضطراب نداشتن و از دست دادن‌ها را دارم. پریروزش بود که به من وعدهٔ گردوی درخت محبوبش را می داد و دو روز بعدش دیگر نبود. این رفتن‌ها از پا درم می‌‌آورد، این دور بودن و از دست دادن برای همیشه ناباور باقیم می‌‌گذارد و تصویر پشت تصویر برایم می سازد. مزرعه ی گندمش و استخر آب سردش و جالیزی که من تا دل‌ درد نمی‌‌شدم دست از گوجه فرنگی‌ خوردن و قوره دزدیدن  نمی‌‌کشیدم. دست‌های بزرگ، بزرگ نسبی‌ است و این بزرگ که می‌‌گویم یعنی‌ واقعا بزرگ و پوستی‌ ضخیم و خطوط اخمی که جای پای روزگار بود و تحکمی که بر جایت میخکوبت می کرد. همهٔ اینها را گفتم که بگویم دیگر پدر بزرگی‌ ندارم و از نداشتن بیزارم.

دل‌ آشوبه می گیرم از این همه قلب سرخ رنگی‌ که به در و دیوار و فروشگاه‌های شهر آویخته شده تا بهانه ای باشد برای خریدن و خریدن و خریدن. آخر مگر عشق هم روز دارد؟ مگر عاشقی زمان و مکان سرش می شود و من بی‌ بهانه کادو گرفتن را دوست دارم. چیزی که من باشد و به دل‌ و فکر من نزدیک باشد نه سگ و خوک و گاو و گوسفندی با قلب قرمز.

باز و باز و باز هم تنها فیسبوک است تویتر و بی‌بی‌سی و خودخواهانی مثل من که پشت میزشان نشسته اند و چرخ صنعت اینجا را می گردانند و تنها تئوری می‌‌دهند و فلسفه می بافند. دلم ریش می شود از کتک خوردن بسیجی‌ ای به دست مردم و سکوت پیشه می‌کنم و  آرزو می کنم روزی حقوق انسانی قائل شدن برای انسان ها جزیی از فرهنگمان بشود . 

 

لینک
سه‌شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٩ - شقایق