زنی که مردش را گم کرد*   

کافکا و ساتر برایم با ترجمه هدایت رنگ گرفتند. بوف کور* روزنامه پیچ شده ی ردیف دوم کتابخانه پدریم و علویه خانوم* کتابخانه ی داییم شدند خوانده های نوجوانیم. علویه خانوم گفتم و یادم آمد چقدر دوست نمی داشت شرح خوشبختی دختر جیران خانم را گوش کند و من تا چقدر ادبیات توصیف هیکل علویه خانوم آزارم می داد. امسال ۱۰۸ سال از روزی که هدایت به دنیا آمد می گذرد و به قول خودش تاریخ تولدش به درد چه کسی می خورد. زمانی که روزگار انقدر تلخ است شاید هیچ، هر چند هم که عزیزانت بگویند " دلتنگ و نگران اینجا نباش دختر نازنین. از دور تلخ‌تر و عجیب‌تر و دوراز انتظارتر به نظر می‌رسد. اینجا واقعی‌تر است و واقعیت همیشه هیجان‌اش کمتر از ذهن است" باز هم شب هایت می شود اخبار سیاهی که از خانه می آید. تازه من کجا و تلخی کجا. من هنوز هم به پهنای صورتم می توانم لبخند بزنم.  تلخی ای که می گویم را باید در صورتی می دیدید که شنبه صبح باید از خوشحالی می درخشید وبر عکس  نگرانی در تک تک خطوطش فریاد می زد.

 هر چقدر هم روزگار کم محبت باشد، خواستم یادم نرود، چه خوب است که آدم هایی مثل هدایت به دنیا آمده اند.

 

*صادق  هدایت

لینک
جمعه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٩ - شقایق