زمستان رفتنی ست   

نا مهربانی هم حدی دارد، هر چه می خواهم بیشتر نوازشش کنم کمتر می توانم. حتما می داند دخترک اهل تظاهر نیست. باید خودش بیاید، نمی شود مجبورش کرد. اصلا نمی دانم روزهایم چطور نصف شب می شوند. ۶ هفته ای می شود که زندگیم رنگ و بوی زندگی آدم بزرگ ها را گرفته و شاید به همین دلیل است وسواس نظم گرفته ام و حتی برای خوردن غذایم یاد آوری کننده دارم، از ساعت دویدن و شنا کردن و ... هم بهتر است هیچ نگویم.

 

گاهی که خوش شانسم و تمام راه را تنها رانندگی می کنم، زیر لب می خوانم

 

بوی عیدی، بوی توت ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جا نمازه ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در میکنم..

 

و می گذارم باد موهایم را نوازش کند. آفتاب که به لبه ی دریاچه امان نزدیک می شود، یاد تمام خیال بافی های کودکانه امان می کنم و تنها لبخندی کمرنگ به لبانم می نشیند که رسید. اما باورت می شود که رنگ ندارد. رنگش به کجا پریده جدا نمی دانم. هر چه سعی کردم با قلمویم رنگی بدهمش، از بیخ دلم گرفته تا دیاری دور نشد که نشد.

از تصمیم های سال گذشته بود وبا کمی رنگ و لعاب خودخواهی، معاشرت هایم خودمحور شده و من باز مثل گذشته می توانم به پهنای صورتم لبخند بزنم و آدم ها را از دور دوست بدارم. چقدر مادر سعی کرد مودبانه بودن را یادم بدهد، اما کاش نزدیکم بود و من می توانستم یاد فرشته مان بدهم دغدغه ی آدم ها را که حذف کنی چقدر زندگی آسان تر می شود.  حالا منم و کم تر از انگشتان دستم آدم هایی که روحم یا ذهنم یا خاطرم را نوازش می کنند و بقیه هم کاش همیشه خوش باشند. 

 

 

زندگی آرام است و کوهی یاد گرفتنی چشم انداز آینده ای نزدیک. ارمغان را با همه ی مهرم به عزیزی سپرده ام که می دانم خوب امانت داری می کند تا روزی که خودم قدم زنان برگردم و پسش بگیرم. 

 

بویش را می شنوم. همین نزدیکی هاست. عید را می گویم. زمستان رفتنی است.روز های سیاه رفتنیند، این اضطراب از خانه ما خواهد رفت.

 

 

لینک
جمعه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٩ - شقایق