دختر عشق های دور...روز سکوت و کار...شب های خستگی!×   

 روز ها با نام هایشان می آیند و می روند و تنها دلیلی مضاعف می شوند که از خاطرت بگذرد و روزمره گی دچار فراموشیت نکند. هر چقدر هم که می خواهد این روزها آسمان خاکستری باشد و موج های دریاچه امان کبود و خشمگین و صورت من عاری از احساس، امروز روز من است. 

از کار در آمده ام و به یمن ظرافت احساساتم، زنانه گیم و بهانه ی ۸ مارس به گوشه ای خزیده ام، کافه ای دنج و خلوت. با خودم کلنجار می روم که آیا جایی از راه به زنانه گیم پشت کردم؟ تا جای توانستن و نتوانستنم که ایستادم و زیر بار نرفتم، اما آیا آن روز که به دست آوردن را به کودک درونم ترجیح دادم پشت کردم به آفرینش؟ مگر نه که میوه ی عشق بود چه در من می گذشت که نخواستم که باشد، باز هم ترسیدم؟ توضیح می دهم و توجیه می کنم و اجازه می دهم احساس و عقلم خوب از پس هم بر بیایند. نه خواستنش از زنانه گی بوده و نه تصمیم به نداشتنش. تن دادن از جنس من نیست، جان می دهم و می شکنم. به خودم که بدهکار نیستم، به اطرافم چه؟ به همه ی آن ها که با من جنسیت مشترکی دارند. چه کردم وقتی از ته دل می گفتند مرد است و بهتر می تواند در باران براند؟ چه گفتم وقتی چشم نازک کردند و گفتند باید با شوهرش می خوابید و در خانه نگهش می داشت؟ چقدر به زمین چشم دوختم وقتی زنانه مرد سالاری کردند. هیچ نکردم! هیچ نگفتم! تنها به مسیری دیگر قدم برداشتم! و جوابم تنها سکوت بود.

چه انفعال تلخی. جدا اگر نسرین ها و ژیلا ها و سارا کامبر ها و  ... مثل من بودند، امثال من حتما تصویرشان از زن بودن فرسنگ ها با حالا فاصله داشت، شرکت در پنل زنان پیشرو پیشکش.

 

 

گاهی دلم می خواست می توانستم مثل یاسمین لوی خودم را فریاد بزنم.

 *شاملو

لینک
چهارشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٩ - شقایق