امشب حال مرا تو نمی دانی*   

آسمان دلگیرانه آبستن هم آغوشی دیروز خورشید و مه است و من دلگیرتر از آسمان دلم می خواهد گوشه ای از راه احساسم را خاک کنم.

این روزها دلتنگم و دلم خانه را می خواهد. دلم بوی عید خانه را می خواهد و پدر را که هر روز قول می دهد زودتر باز گردد و کمکی باشد و همیشه دیر است. به مادر که یک سر دارد و هزار سودا و چشمانش از خستگی کوچک شده اند و از پا نمی افتد. خنده ام می گیرد، آدم های این خانه همیشه در حال دویدن هستند. خیلی از خصوصیات خانه را از دست داده ام اما این یکی انگار با خونم عجین شده است.

می دانی درد این است که از خاطر برده ام با خانواده ام بودن چه شکلی بود، هر چه چشمانم را می بندم تصویر ها محو و محو تر، دور و دورتر می شوند. چه ترسناک! کاش عصبانی بودم. تنها بغض است و بغض.

دلم می خواهد عیدی بگیرم. از آن عیدی هایی که مال من با بقیه نوه ها کلی فرق داشت. هر چند دیگر پدربزرگی ندارم که عیدانه مخصوص بگیرم.

هر چه می خواهی بازی در بیاور و قدرش را ندان. وقتش که بگذرد برگشتنی در کار نخواهد بود.

کاش می توانستم توضیح بدهم که چه لذتی دارد عاشق کارت باشی و صبح با گشاده ترین لبخندت پشت میزت بنشینی. این روز ها چنان راست راه می روم که زمین به احترام قدم هایم از حرکت می خواهد بایستد.

* هایده

 

لینک
جمعه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٩ - شقایق