می شود ۴۰=۲۴ باشد   

- زندگی چنان روی دور تند است که روز من باید بشود ۴۰ ساعت تا بتوانم قدم بزنم به جای دویدن. ددلاین، عروسی، پنل زنان پیشرو، سفره ی عقد، مهمانی عید دانشگاه، تازه های انرژی، تلفن های نوروزانه، دویدن!! خدای من دویدن!

- به خاطر آوردن ذوق و هیجان این دختر و پسر برای آغاز زندگیشان چنان به وجدم می آورد که فراموش می کنم  ۳ بامداد است. خیلی سال است این اندازه نشاط برای با هم بودن ندیده بودم.

- قرار است کمرنگ ترین لباس زندگیم را بپوشم. می شود پر رنگ ترینش را پوشید و عروسی زهر بشود، می شود کمرنگ ترینش را به تن داشت و شاد بود.

- چه خوشایند است شنیدن صدای کسی از طرف دیگر کره ی زمین، سرزمین ملخ ها و جیرجیرک ها آن هم بعد از تحویل سال

- آخ که چقدر کف پاهایم ماساژ می خواهند.

- میخ های عالم لطفی کنید و دست از سر لاستیک های من بردارید، خفه شدم بس که در چند هفته ی گذشته لاستیک خریدم و پنچری گرفتم.  

- فردا فقط صیغه ی گمبا واکش  (Gamba Walk ) کم بود!!

- دوشنبه آغاز سختی خواهد بود. دلم گواهی اتفاقی را نمی دهد. حتما این طور بهتر است.

- پروژه ی جدیدم مطالعات دینامیک یک مزرعه ی باد در اسکاتلند است. از همان ها که قربان قد و بالایشان می رفتم در راه هامبورگ به نایمخن و دایی را مجبور می کردم بایستد تا من نگاهشان کنم، از هیجانش ذوق مرگم.

لینک
پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق