دوست داشتنی ترین و مهربان ترین سوپ بدمزه ی دنیا   

قدیم تر ها مریض که می شدم چشمان تبدارم را که باز می کردم در بزرگترین دیگ اطرافمان مرغی درسته در حال شنا کردن بود. آنقدر سوپ درست می شد که تا چند روز سوپ می خوردم، بیشتر شبیه کیک بود تا سوپ. بعد هم همه ی محل را خبر می کردیم به صرف سوپ و با پیژامه هایمان لذت دنیا را می بردیم. به همین سادگی. سوپ پر از محبت بود و دوستی. به پاس همان روز ها و دیوار محبت بینمان است که هر چقدر هم گیس همدیگر را بکشیم باز هم عزیز است.

چنان سرفه می کنم که دنیا جلوی چشمانم تیره می شود. بدنم داغ است و چشمانم بی تاب.  

لینک
جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق