۱۳ هم به در می شود   

طلوعش با همسر آنتوان چخوف آغاز می شود و تلفن پشت تلفن تا از خانه بیرونم بکشد، هوای شهرمان آفتابی ترین روز چند ماه اخیر است و مگر می شود به روی این آفتاب اخم کرد. هر چقدر هم تنت داغ باشد و چشمانت بی تاب ، می شود اجازه داد چای داغی سینه ات را نوازش کند. چند شاخه کاج به هم گره می زنی و آرزو می کنی.  آفتاب از وسط آسمان که می گذرد دیگر جانی باقی نمانده و می شوی مهمان تخت خواب دوست داشتنیت. شبش هم چشم در چشم بی هوش ترین موجودی که تا کنون دیده ای می دوزی و به روی خودت هم چیزی نمی آوری و به شوخی بی نمکش لبخندی می زنی و کانت گوش می کنی. روزت می دانی با چه تکمیل می شود با دیدن زنی که چنان عاشقانه گیتارش را در آغوش کشیده که انگار عزیزی را که سالهاست ندیده در بغل دارد و جان مریمی با صدایی دلنشین تر از تصورات تو. نیم شبش آغوشی کپل و مهربان که یاد آوری می کندت تو تکه ی کوچکی نیستی که در کسی جا بشوی. دایره ای هستی که باید دایره ای پیدا بشود و کنارت بچرخد. و چه شامگاهی لذت بخش تر از آغوشی بی دریغ و دست هایی نوازشگر. و این بود انشای ما که ۱۳ خود را چگونه به در کردید.

۱۵ ام با ایمیلی از خانم رییس آغاز می شود، به داغی تنم لبخندی اضافه می کند از جنس رضایت. این همه حرارت کی می خواهد از من دست بکشد خدا می داند.

 

لینک
دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق