چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون   

 

چند روز است شعرش در سرم می چرخد و می چرخد.  هی می خواهم مهمان این صفحه اش کنم و دلم پیچ می زند که فلانی می بیند غصه اش می شود بهمانی دلش غنج می رود. به خودم می آیم که دختر یادت رفته این صفحه تویی. احساسات تو، خوب و ناخوبش آدم هایی را شاد می کند و کسانی را هم غمگین. ناخوشیت لبخند به لب کسی بیاورد، خوب بیاورد. سرتان سلامت، لبتان پر از خنده! 

*چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

سرفه هایم جماعتی را از خواب بی خواب می کند و از داغی تنم چیزی کم نشده. زندگی ادامه دارد. تنها این برنامه ی دویدنم بدجور دهانش را برایم کج می کند. تا آخر هفته فرصت دارد هر چه که هست بساطش را جمع کند و از این تن به در برود.

*محبت کردید آقای مولوی عاشق شمس شدید

پ.ن. اشتباه برداشت نکنیدها، من حتی اندکی هم غمگین نیستم.

 

 

لینک
چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق