دلارام   

آن فروغ درخشان

که زمانی در برابر دیدگانم می درخشید

اکنون برای همیشه از نظرم ناپدید شده است

اگر چه هیچ چیز نمی تواند بر دیگر شکوه علفزار و طراوت گلها را باز گردند

اما غمی نیست

باید قوی بود

و بر آنچه باقی مانده امید است

 

هنوز گیجم، هنوز چشمانم بهت زده اند. باور هایم به آدم ها از دست رفته اند. هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم که چطور توانسته بگوید من خطرناکم؟ خطرناک!! واقعا؟! شرم، می دانم نمی داند صفت مشبهه است یا صیغه ی مبالغه یا خوردنی، اما شرم به تو. خوب بود می فهمیدم چطور می شود انقدر بی مسولیت بود، آن همه کتاب از بر باشی و مثل طوطی تکرار کنی و دریغ از سر سوزنی اثر در زندگی بیرونیت. لیلی ای وجود ندارد که بخواهد سبو بشکند. دیگر تب ندارم، دیگر هرگز تب نخواهم کرد.

 

حتما روزی هم خواهد رسید از خیابان شیکاگو، کنار بیمارستان که رد شدم زانوانم نخواهد لرزید و لازم نخواهم داشت صورتم را برگردانم و آنجا تنها می شود خاطره ای دور از آغوش کشیدن کودک دوستم بعد از متولد شدن. داغی و سرخیش هنوز در خاطرم است. همین است که این کودک انقدر عزیز است برایم، هر چقدر هم می خواهد دنیای آدم بزرگ ها کثیف باشد. هر چقدر هم که می خواهد من را نشناسد و  پشت پدرش مخفی بشود. اولین تصویر برایم همان ساختمان است و انتظار آمدنش که بعد تر ها شد کابوس های شبانه ام.

 

و من پیچیده ام! پیچیده! در آیینه نگاهش می کنم، دلم می گیرد اما واقعا این تصویر، تصویر زنی پیچیده است. بیشتر از هوش معمولی احتیاج است که بشود فهمیدش. این زن پیچیده به خود می بالد که بالاخره توانست بعد سالیانی وارد بازی ای شود که چنین سرش به سنگ بخورد. چیزی هم ندارد که پنهان کند، هر چه بوده تصمیم و انتخاب خودش بوده، هر چند که هنوز بعد از سی و اندی  سال  انتخابهایش  قابل اعتماد نیستند.  

 

زندگی متوقف نمی شود، حتی سرعتش هم کم نمی شود. دیر بجنبی می مانی تو و ۱۰ روز جا ماندن از اولین پروژه ات، همان که روز می شمردی برایش. حالا تمام عدد ها و ارقام جلوی چشمانت حرکت می کنند و از تو و فکرت چیزی باقی نمی ماند جز دغدغه ی ولتاژ و توان اکتیو و راکتیو و مزرعه ی بادی ای در شمال انگلستان. کمتر از یک ماه دیگر در سمیناری درس خواهم داد و هنوز نوشتن مطالبش تمام نشده است.

 

* هر چه فکر کردم و گشتم به خاطرم نیامد این شعر از کدام شاعر است. هر که باشد خوب من این روز ها را توصیف می کند

 

لینک
پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق