آب در هاون!   

حکایت این روزهایم شده دویدن دنبال زمان. هیچ نمی فهمم روز ها و شبها و هفته هایم چطور می گذرند. هفت ماه از روزی که بهت زده و با دست لرزان چمدانم را در مهرآباد تحویل دادم و به مقصد ینگه دنیا پرواز کردم می گذرد. سه سال گذشته اش هر خداحافظی دلم را می لرزاند اما این بار فرق می کرد. هربار می دانستم تا خانه تنها یک بلیط و پنج ساعت فاصله است. اما خداحافظی این بار جور دیگری بود. یعنی می شود روزی هم دیگر دلتنگ نبود. دلتنگ چشمان مادربزرگم، دلتنگ تلاشهای مادرم برای سرعقل آوردن دختر سرکشش یا که دلتنگ یک چای خوش دم و یک دست تخته و یک بحث طولانی با پدرم.  می شود برای دربند دلتنگ نشد برای میدان انقلاب چطور، می شود جایی در این دنیا پیدا کرد که لذت شبهای جشنواره را تجربه کرد. یعنی می شود سالسا را جایگزین رقص های محلی کرد. نمایشگاه کتاب چطور، پیاده روی های طولانی هفت تیر تا جردن را می شود با قدم زدن کنار دریاچه میشیگان مقایسه کرد. دوست عزیزی می گفت دختر جان تو که مثل ما اجباری برای رفتنت نبود چرا اینقدر دلتنگی می کنی. هیچ وقت اجباری نبود. آری اجبار نبود ولی امکان تجربه های جدید هم نبود. با آرزوهایم چه می کردم. دوست داشتم یاد بگیرم، دوست داشتم دنیا را ببینم دوست داشتم موهایم را به باد بسپارم دوست داشتم سرم را بالا بگیرم و به ادمهای اطرافم لبخند برنم بدون اینکه کسی خیال کند می خواهم با او بخوابم. دلم می خواست بلند سلام کنم بدون اینکه بترسم بگویند عجب سبک است. دوست داشتم بی ترس از اینکه همکارانم چپ چپ نگاه کنند رنگ های شاد بپوشم. دغدغه های ساده لوحانه ای است. می دانم. در جایی که سر باز زدن از خوابیدن با همسرت حقوق نداشته ات را هم می گیرد مو سپردن به باد شکم سیری است. جایی که نصف یک آدم حساب می شوی نباید هم لبخند بزنی. این احساسات چندگانه کلافه ام می کند. بارها به خودم می گویم من خواستم که بروم. من خواستم که بروم. آخر من هنوز هم از هرچه که بوی عادت بدهد بیزارم. دخترک همچنان چند فصل از پایان نامه اش باقی مانده، پوسترش احتیاج به تصحیح دارد اما چه کند که دلش شاملو خوانی می خواهد و  دوستی بهتر از آب روان که هر چه بگوید ساز مخالف بزنم.

لینک
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - شقایق