یعنی می شود با سکوت گوش آسمان را کر کرد   

چنان روز ها با شتاب از پس هم می گذرند که باورت نمی شود چقدر از زندگی جا مانده ای. آنقدر درگیر توربین و توان اکتیو و راکتیو هستی که یادت می رود جایی از راه جا گذاشتیش. دیگر فرصتی نداری به یادت بیاید جان ریسک کردنش را نداری. جایش می سوزد.

چند روزی است بهترین هدیه زندگیم را تر و خشک می کنم. اغراق نمی کنم واقعا بهترین. عاشق استعاره ها هستم و لذتی دارد برایم دنبال معنی ها بگردم. شقایقی در گلدان هدیه گرفته ام. واقعا شقایق است. همان برگ، همان سرخی همان بوی بی بویی تلخ. گاهی که دلم دیوانه می شد خودم را دلداری می دادم که اسمت برازنده ات است دختر، گلش وحشی است و هر آسمان و باران و آفتابی به شکوفه نمی آوردش. نمی دانم چه کردند در این ینگه دنیا که اهلی شده و به گلدان رضایت داده. چه بوده رمزشان؟ شاید عاشقش بودند که زحمت اهلی کردنش را به خود دادند، بعید می دانم ناز و نوازش طبیعتش را عوض کند. شاید هم او چنان شیفته ی باغبان شده که فراموش کرده چه مقاومت ها کرده تا اهلی نشود و پشت ویترین نرود. بعد همه ی تلاشت را می کنی باغبان را تصویر کنی و بی فایده است. خودش هم که زبان ندارد اگر هم داشت حتما دلایلش دنیا را به خنده می انداخت و بی لیاقت خطاب می شد. خلاصه که رفقا نمی دانید با چه عشقی به خانه ام می روم و ناز و نوازشش می کنم. موسیقی خوب برایش می گذارم تا جانش آرام باشد. خوب که می گویم مطلق که نیست، اما هم نامیم و هم دل. حتما من را می فهمد.

این روز ها کف دستم مشتی تکه های تاریخ و خاطرات تلخ و شیرین و بی اعتمادی و محبت و صداقت گرفته ام و با جان کندنی سوهان می زنمشان و با ذره بین تماشایشان می کنم و با احتیاط کنار هم می چینمشان تا شاید دوستی بشود. شاید که نه می خواهم دوستی بشود. آش کشک خاله ام که نیست، می خواهم دوستی اش را. انرژی می خواهد، دقت می خواهد و ظرافت.

لینک
جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق