بالاخره پاهایم سرفه هایم را از پا در آوردند. دویدن خود محورت می  کند. هیچ چیز و هیچ کسی جز خودت و بدنت را نمی بینی. پاهایت باید به ندای قلبت گوش کنند و نفس هایت. همه ی هنرت را که به کار بگیری شاید نفس هایت منظم شوند و قلبت آرام بگیرد. سرپیچی کردن هم دنیایی دارد و انقدر می دوم و می دوم که قلبم می خواهد از سینه ام بیرون بزند و صورتم به سرخی گوجه فرنگی است و داغم و از این توانستن لبخندی به پهنای صورتم دارم. پولی که برای انجمن قلب امریکا باید جمع کنم به نیمه رسیده و هر ایمیلی می آید که مبارک است کسی به احترام تو پولی بخشیده به انجمن قلب امریکا  به سنگینی تعهد پاهایم و قلبم اضافه می کند.

 

و من هنوز 

*می لرزم به خود از وحشت این یاد 

نه میبیند .......نه می خواند  

 

گاهی فکر می کنم پیری به سراغم آمده که دیگر حوصله ی توضیح دادن خودم را ندارم. قبل تر ها زمین و آسمان را به هم می رساندم تا آدم ها بد نفهمندم و الان تنها خاموش نگاه می کنم، و گاهی حتی فراموش می کنم گوش کنم چه می گویند.

 

*مشیری

 

لینک
جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - شقایق