هیجان زده تر از آنم که بتوانم ثابت بنشینم و گزارش بنویسم که بالاخره پخش بار هم تمام شد. انجام دادن کار یک طرف است و نمایش دادنش مصیبتی.

 از جشن انجمن زنان فضانورد باز گشته ام و به اندازه ی سال ها کار کردن انرژی گرفته ام. چطور من برقی سر از آنجا در آوردم بماند که خود داستانی است. اما زنانی و اندک هم مردانی از رشته های مهندسی و ریاضی و پزشکی !!! -جدا ها پزشکی! هی ما به ریش این پزشک ها خندیدیم و نمی دانستیم روزی سر یک میز با پزشکی خواهیم نشست که برای ناسا کار می کند-دور هم جمع شده بودند به احترام زنی که فرمانده یک سفینه ی فضایی است. و این زن خارق العاده بود. اولین عکس پرزنتیشنش عکس کودکی هایش بود که عاشق ستاره ها و آسمان بوده و با همسایه ها و پدر و مادرش درباره ی فضا حرف می زده، و تنها پدرش بوده که همیشه می گفته به آرزوهایت می توانی برسی فقط باید بخواهی و نترسی. این زن وجودش پر بود از انرژی و شجاعت. ۱۹۶۱، زنی به فضا نمی رفت، راهش خلبان ارتش شدن بود و آن هم داستانش پیچیده تر از معادلات ماکسول. دنبال آرزو هایت رفتن سخت است و ترسناک. اما می شود. همیشه شدنی است. اگر یک بار شجاعت به خرج بدهی و قدمی آن طرف تر از نرم های تعریف شده بگذاری، خواستن و به دست آوردن می شود عادت زندگیت. آن موقع است که می توانی از پوسته ات خارج بشوی و فراتر از شدنی ها باشی. مگر غیر از این است هدف آفرینش. چه اهمیتی دارد چه می پوشی و چه می خوری و دیگران چه فکر می کنند آمده ای که تغیر بدهی و به خواسته هایت بعد سوم بدهی.

نکته ی جالبش می دانید چه بود، می گفت تنها درس خواندن و درس خواندن راهش نیست، باید بتوانید با تیم کار کنید، باید آدم ها اطرافتان راحت باشند، باید بتوانید بخندید و بخندانید.

من خوشبختم. دخترکی که با کره ی جغرافیای محبوبش خیال می بافت که چنین خواهم کرد و چنان خواهم کرد، روزی اقیانوس ها دور تر از اتاق کوچکش جلوی زن فضانوردی می نشیند و تجربه می کند که می شود بزرگتر خواست، دور تر را تصویر کرد و با اطمینان قدم زد به سمتش.

امروز صبح که برای پدر ناله می کردم که کلیدم را جا گذاشته ام و از خنگی و بی حواسی خسته شده ام و کارم زیاد است و خلاصه ناله های معمول پدر و شقایق به خاطرم آورد شاید فراموش کرده ای برای چه می دوی کمی سرعتت را کم کن و فکر کن مسیری که می روی می خواهی به کجا برسد و آن وقت دویدنت خسته ات می کند اما کم انرژی نه. دخترک من هر کجا که بخواهد می رسد فقط باید بخواهد. کسی در این دنیا نیست که بیشتر از او مطمئن باشم به گفته هایش، همیشه راست می گوید. فقط باید بخواهم. من ۴۲ کیلومتر خواهم دوید و حتما زانو هایم، دلم را همراهی خواهند کرد.

تمام مدتی که هیجان زده به کلنل پاملا ملروی گوش می دادم تصویر عزیزی جلوی چشمانم بود. آرزو می کردم کاش آنجا بود و شجاعت و انرژی می گرفت که آرزوهایش را بسازد. تصویرشان کند و بخواهد و بعد بدهد.  آن همه استعداد و توانایی حیف است صرف آنچه دوستش نمی دارد بشود.  

به خودم قول دادم روزی دخترکم را به موزه ی ستاره شناسی شیکاگو خواهم برد و مطمئنش خواهم کرد که اگر بخواهد روزی روی مارس قدم خواهد زد. فقط باید خواست. 

 

لینک
پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - شقایق