بی لیاقت   

 ده دقیقه قبل از ساعت ناهار آرام از اتاق بیرون رفتم تا با همکارم دو مایلی بدوم. باید نیم مایلی در داخل کارخانه می رفتم تا به جایی برسم که لباس عوض کنم. نقشه به دست و پرسان پرسان به جایی که می خواستم  رسیدم. سخت ماجرا این بود که حالا چه طور با شلوارک ورزشی و تاپ سرخابی نیم مایل آمده را برگردم تا به در ورودی برسم.  نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا تر از آنچه همیشه می گیرم نگه داشتم و با لبخندی به پهنای صورتم نگاه های آدم ها را جواب دادم. مدیر دپارتمان در محوطه با خنده گفت شنیده ام جمعه ها می شود لباس رسمی نپوشید و همراهش ادامه داد به به چه جمعه ای. توضیح دادم که می روم وقت ناهاری بدوم و دعوتشان کردم اگر دوست دارند همراهم شوند. با حاضر جوابی گفت ما از دیدن دوندگان لذت می بریم، تو هم از دویدن لذت ببر.

دردناک است، شادی های به این کوچکی از نسل من دریغ شده است. دویدن، سپردن موهایت به باد. می دانم تعبیرش می شود شکم سیری. اما می شود آدم هایی مثل من همه چیزشان به همه چیز دیگرشان مربوط باشد. دویدن ظهرگاهی،به همین سادگی، شادابم می کند. شاداب که باشم خوب کار می کنم. مفید که کار کنم احساس خود رضایتی دارم. از خودم که راضی باشم با دنیا مهربان خواهم بود.  

و اینجانب پاهایم را احساس نمی کنم.

لینک
جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - شقایق