گيج می خورم بين رفتن و ماندن. دست دست می کنم بلکه معجزه ای رخ دهد. معجزه ای که گشايشی در خلق تنگ من ایجاد کند. اين روز ها خودم را در سطر های مقاله ام و روزمرگی پنهان می کنم تا فراموش کنم چقدر تلخم. تا يادم برود چقدر منتظرم.  دخترک حال عجيبی دارد اين روز ها. حال غريب تنهایی.

صدای پای پایيز از هر گوشه مي آيد و من هنوز برای استقبالش آماده نيستم.  اين روز ها با همه ترس ها و دلشوره هایش پر از اتفاق های خوب هم بود. از همان ها که هفته آدم را می سازد. نامزدی ماندانای عزيز را جشن گرفتيم. ياد آوری هيجان چشمانش لبخند به صورتم مي آورد. هيجان تماشای مسابقه فوتبال برزيل و آمريکا در استادیوم. به ياد آوردن اينکه لذتی به اين کوچکی از ما دريغ می شده. جايزه سالانه IEEE .کنسرت ابی. تولد عسل. کلاس رقص سالسا..... حلقه دوستانی که با دنيا نمی شود عوضشان کرد. رضای عزيزم که مثل هميشه از 14 روز جلوتر از تولدم هر روز با ایميلی به خاطرم می آورد که دوستیش چه بی مثال است.

لینک
چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦ - شقایق