سالاد؟ پودینگ؟ سالاد؟ پودینگ؟   

 زندگی فصل فصل است و مسیر سنتی زنده بودن و زندگی کردن انتخاب من نبوده. از خواستن نترسیدم اما ماجراجویی را هرگز اطرافم ندیده بودم. زن های خانواده ام، مادرم، خاله هایم،دوستانم؟ دوست که نه! آشنایانم هم اغلب تجربیاتشان به درد من نمی خورده. همه ی این ها را گفتم به اینجا برسم که خواسته هایم برایم به صورت کلی روشن بوده اما مسیر را بلد نبودم و تنها راهش سعی و خطا بوده. گاهی رو به رو شدن با این خطا رفتن ها و اشتباه کردن ها راحت نیست. باید خود ترسیده یا رنجیده یا دل شکسته یا خسته را جلویم بنشانم و اعتراف کنم می دانم اشتباه بوده مسیر و دنبال درمان اثرات جانبی اش بگردم. مدتی است آدم های اشتباه به زندگی ام زیاد آمده اند و رفته اند و هر بار من رنجیدم و به روی خودم نیاوردم و اما دیشب که ماه کامل بود و آسمان این شهر دلبری می کرد وقتش بود جلویم بنشیند و بشنود که توانایی تصمیم گرفتن را از دست داده است. دائم در حال زیر سوال بردن خودش است، مجبور شدم سرش را بگردانم و اطراف را نشانش بدهم که جانم آدم ها را ببین، انتخاب هایشان را نگاه کن، اگر تو جای آنها بودی مدت ها بود از کمد خارج نمی شدی. مجبور شدم آیینه رو به رویش بگیرم نشانش بدهم چه دارد، ناچار شدم تقویم سیاهش را جلویش ورق بزنم تا به خاطر بیاورد، چه محکم تصمیم می گرفت. گاهی هم اشتباه می کرد اما برای جماعتی تصمیم می گرفت. حالا خنده دار است بین انتخاب سالاد و پودینگ نیم ساعت فکر می کند تا کالری بشمارد و آینده و گذشته ی سالاد و پودینگ را بررسی کند و عواقب خوردنشان را بسنجد و احتمال مسموم بودنشان را مقایسه کند و .... دیگر خستگی بر گرسنگی چیره شده. بعد از این همه دل دل کردن عطای خوردن را به لقایش یا باید بخشید یا اگر هم بخوریش مزه ای ندارد. همین است این روز ها تمرین سریع تصمیم گرفتن می کنم، سوال که می کنند وقت ناهار ۳ مایل می دوی سه شماره جواب می دهم، بله. و تمام مدتی که به دنبالم همکارم می دوم و نفس نفس می زنم، در دلم به خودم لعنت می فرستم که مگر مریض بودی دختر، دویدنت چه بود! خوشحالم که ۵۰ جور احتمال و اگر و اما را در نظر نگرفته ام.

لینک
چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - شقایق