تکراری که عادت نمی شود   

 می گوید تو زنی تنها هستی و مثل مردان نیستی که بتوانی تنهایی اسباب کشی کنی به خانه ی جدید و من از چشمانم آتش خشم شعله می کشد و با خودم فکر می کنم کدام یک از مردانی که می شناسم می توانند تختی را تنها به کول بکشند.

از نیمه شب گذشته و در ورودی ورزشگاه نشسته ام تا دوستم بیاید، همراه دویدن های نیمه شب است. مرد رنگین پوست که موهایش رو به آسمان است معمولا تنها کسی از پرسنل ورزشگاه است که در را باز می کند و ساعتی بعد بدرقه امان می کند. روی مبل پهن شده ام و مجله ای ورق می زنم و موزیک گوش می کنم. سوال و جوابش آغاز می شود شوهرت است؟ -خیر. -پارتنرید؟ -خیر ،فضولی است اما می خواهی دوست پسرت بشود؟ -من علاقه ای به ادامه ی این مکالمه ندارم. عذر خواهی می کند و پی کارش می رود. هفته بعد، می پرسد من می توانم تلفن شماره داشته باشم، چشمانم از حدقه بیرون آمده و همچنان که با تلفنم ایمیل چک می کنم می گویم من تلفن ندارم. کاغذی مچاله به سمتم دراز می کند و می گوید لطفا به من زنگ بزن با هم نوشیدنی بخوریم، و از عصبانیت در حال انفجارم. که پس اتیکت کاری کجاست؟ دوست من بارها منتظر من اینجا نشسته، یعنی دخترک نظافت چی انقدر سماجت به خرج داده برای خراب کردن تنهایی دوستم؟

تنها خارجی و تنها زن این سمینار. خودم را معرفی می کنم و توضیح می دهم از کجا آمده ام و اولین باری است که مستقل درس می دهم. هر بار کنجی به سراغم می آید و سوال می کند که چه حسی دارد ماسک سیاه زدن و من جواب می دهم -نمی دانم، ما هالووین نداریم. ادامه می دهد نه از ان ها که دراز است و فقط می شود چشم ها را دید!  -زنان کشور من ماسک نمی گذارند، تو باید از خانواده ی مهمی باشی که اجازه داده اند درس بخوانی. -دختران کشور من بیشتر از مردان مدرسه ی مهندسی می روند. اگر اینجا مردی بخواهد با تو باشد خانواده ات می آیند و او را می کشند؟ -خیر و این داستان ادامه دارد و دارد و دارد تا شب که به اتاقم می روم تکستی روی تلفنم می گیرم که می توانم به نوشیدنی کنار رودخانه دعوتت کنم. -نه

سرش را داخل اتاقکم کرده و می گوید اگر خواستی یک روز تعطیلی بگیر برای اسباب کشی، من مشکلی ندارم. می دانم زن ها زیاد وسیله دور و برشان جمع می کنند و من یاد اسباب های دوستم و خرت و پرت هایش و چند جعبه وسایل خودم می افتم و لب می گزم.

با همه احوال پرسی می کند و به من که می رسد دست که می دهیم چند ثانیه ای دستم را در دستش نگه می دارد و صدایش به طرز احمقانه ای نازک می شود و من دلم می خواهد مشتی حواله ی چانه اش بکنم.

در خانه ام و حلقه ی ازدواجم کف دستم است و با خودم فکر می کنم اگر هنوز این روی دست چپم بود از این قبیل ها اتفاق نمی افتاد و شرمنده ی خودم می شوم که می خواستم پشت یک حلقه ی فلزی پنهان شوم.  

پ.ن.۱ لیتوگرافی های سالوادور دلی را نگاه می کنم و چقدر دلم می خواهد الان تهران بودم و خود شیفتگی های این دیوانه را تماشا می کردم

پ.ن.2: الیویه درست می کنم و همسفرانم هنوز نمی دانند چند روز بعدشان فقط به خوردن الیویه خواهد گذشت. کارگر مکزیکی که نباشد کلا زندگی دردسرش کمتر است، هرچند باید چند برابر وقت صرف کنی تا کوهی الیویه بسازی.

لینک
جمعه ٦ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق