سندرم بی قراری   

دلم پیچ می زند، آشوب است. باید حواسم را بدهم به این نقشه ای که ساعت هاست جلوی من باز است و دستانم می لرزد و همه ی وجودم پر از کلماتی است که دچار سکته شده اند. کاش جامعه شناسی خوانده بودم تا می توانستم تحلیل کنم چه بلایی سر یک جامعه می آید که از مرده هم نمی گذرند، کاش روانشناسی می دانستم تا می توانستم ذهنی را که جنازه می دزدد حلاجی کنم. ریاضیات دستان ذهنم را بسته و نمی فهمم و نمی فهمم و به خودم می پیچم. هاله سحابی را از نزدیک نمی شناختم. اما مگر فرقی می کند، از زندان می آورندت که سوگواری پدر کنی و تابوت می دزدند و می زنند و می زنند تا همراه پدر شوی. خدایش بیامرزد که مرده اش هم لرزه به وجود نامردمان می اندازد. به حال و روزمان نگاه کنید و ببینید سندرم بی قراری از کجا آمده. بی قرارم.بی قرار.

مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر       که جهل پیش خردمند عذر نادانست

و ما ابری نفسی و لا ازکیها     که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست

لینک
پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق