*بر خویش تـــَنــم پرده...   

 چشمانت را که می بندی و با سرعت عبور می کنی فرصت مشاهده نداری. نه کاملا از روی انتخاب و با چاشنی دلخوری همسفر جمعی شدم که بعد از ۴بار همکلام شدن با این زوج شرمسار شدم که چه زود قضاوت کرده بودم. عمق نگاه پسر محبتی دارد به دختر که شیفته ام می کند و دختر چنان محکم قدم بر می دارد که انگار زمین باید به احترامش سکوت کند. با ترس خود از ارتفاع چنان قوی حرف می زند که لبخندی مهمان صورتم می شود. پسر باهوش است و می شود در مورد هر موضوعی با او گپ زد. تک تکشان را مستقل دوست داشتم و رابطه شان را بیشتر. مدت ها بود اطرافم دو نفری ندیده بودم که رابطه شان معذبم نکند. خانه ی عشقتان مستدام بچه ها.

 سفر غریبی بود، سال ها بود، سال ها، که چنین سفری نرفته بودم. بی ربط ترین آدم های ممکن می تواند پر خاطره ترین سفر ۱۰ سال اخیرت را بسازند. بحث های نیمه شب، موزیک خوب، ساز و آواز، چندین مایل دویدن در مه و جنگل، قدم زدن در تاریکی مطلق شب. آتش و شراب و کباب و خنده و همدلی . از این بهتر مگر می شود؟

تزش را ورق می زنم و علامت سوال های ذهنم بیشتر می شود و رابطه ی دموکراسی و اشتغال زنان می خوانم. تابع هدف دارد و سناریو های متفاوت و دیتا و نتیجه گیری. شاید جذابترین تحقیق جامعه شناسی برای ذهن ریاضی خوانده ی من. دختر رشته اش اقتصاد است و چنان قوی و محکم تاریخ و ریاضی و جامعه شناسی را به هم ارتباط می دهد که ساعت ها وقت صرف آنالیز مقاله اش می کنم. دست مریزاد دختر. کجا هستند غرغروهای اجتماعی روشن فکر که تمام روشنفکریشان شراب و پنیر و بلغور کردن تنها چند کتاب است؟  

پ.ن.۱: کنارم نشسته و می پرسد دلت تنگ نیست؟ جواب می دهم چرا، خیلی. می خندد و می گوید دلت بسوزد من هر وقت بخواهم می توانم ببینمشان!!!! حتی چشمانم هم از حالت طبیعی خارج نمی شود و با خودم فکر می کنم توقعت که بیشتر نبود؟ نه نبود. طفلک نمی داند.  

*

لینک
شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق