شيکاگو پایيزش زيباست. عجيب حال و هوای پاييز شهر من را دارد. همان آفتاب گول زن گرم پشت پنجره و همان باد سرد تهران. اين روز ها ساکتم، در فکرم، نگرانم ولی ديگر ميدانم از زندگيم چه ميخواهم. ميدانم سخت خواهد بود. ميدانم ارامش رخت بر خواهد بست. اين روزها از هر فرصتی ميخواهم استفاده کنم و در هيچ اتاق بسته ای نمانم. دوست دارم قدم بزنم. تا آخر دنيا راه بروم.

اين همه تلاش کردم که الان اينجا باشم ولی اصلاً انرژی برای کار کردن ندارم. نميدانم بر سر انگيزه هايم چه بلایی آماده. يونس می گفت عمر اين حس فقط چند هفته خواهد بود. اين روز ها دلم ميخواهد سبکبال باشم. دلم ميخواهد باد موهايم را به بازی بگيرد. دلم ميخواهد تا صبح ماه را تماشا کنم بی آنکه از نگاه عتاب آميز بترسم. دلم می خواهد از همان گردنبند های بودار بخرم که تا ماه ها مستش بودم. دلم يک کتاب آرام ميخواهد-از همان ها که دلم را مينواخت- با يک ليوان قهوه داغ ساعت ها کنار درياچه وقت تلف می كردم. دلم سفره افطار مادرم را ميخواهد با همان ربنای قبل از اذان.

لینک
جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦ - شقایق