می نویسی و  می نویسی و می نویسی. با همان سرعت و بی نظمی ای که فکر می کنی و چشم به هم زدنی پاک می شود.  از خاطرت می گذرد زمانی که پشت همه چیز می نوشتی، از بلیت سینما گرفته تا پایان نامه ات! سال هاست که این پنجره همراه روز هایم شده و روزمرگی هایم و بالا پایین شدن احساسم و زندگیم. این روز ها یا زمین با شتاب بیشتری حول محور خودش می چرخد و یا من کند شده ام و نمی توانم با دنیا همقدم شوم. شاید هم دنبال بهانه می گردم بی وفاییم به بعد دیگر خودم را توجیه کنم.

از خانه ی نو می نویسم. عاشق پنجره ام هستم و از کنارش کنده نمی شوم. گاهی شبها که کند می شود چای ای داغ و آسمانی بی نظیر شبم را می سازد. سال ها بود که همه جا احساس موقت بودن می کردم و اینجا خانه شده روزها.

به خاطر ندارم نخواسته باشم احساس خوشایندی را تقسیم کنم اما کلماتم سکته می کنند وقتی به کل ماجرا فکر می کنم. نمی دانم اسم این حس چیست. شاید روزی درباره اش نوشتم. شاید هم تنها تصویری غیر واقعی است.

کنفرانس انجمن مهندسی برق در دیترویت بود. باز هم تجربه های جدید، شاید بهتر است بگویم شناختی جدید از خودم. آدم های جدید و ملاقات دوستانی قدیمی و شاخه ی زنان و مهندسی و مسولیت های جدید.

دوستی قدیمی مهمانم بود. خاطراتمان را از خاک بیرون کشیدیم و تکرارشان کردیم و خندیدیم و گپ زدیم.  نوشته هایم بی ربط اند و نامفهوم. مثل ددلاین هفته ی آینده ام و لبخندی به پهنای صورتم.

باز مسافرم.

 

لینک
پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٠ - شقایق