ماه کامل بود   

هر چه فکر می کنم با این صفحه قهر نبودم. ترسیده بودم. حکایت من و این صفحه، حکایت صادق بودن من با خودم است و این تجربه ی جدید از خودم ترسانده بودتم. مثل همیشه که اولین عکس العملم این بود که وانمود کنم اتفاقی نیفتاده، و صورتم پشت ماسکی سرد پنهان شده بود. مگر نه که یادم داده بودند با خودم صادق باشم. چشمانم را که می شود خواند، انگشتانم را چه می کردم، نه سانسور می توانند بکنند و نه دروغ بنویسند. همان است که این اطراف پیدایم نمی شد. ولی  تا کی می توانم اطراف این پنجره سبز پرسه بزنم و دستی به رویش نکشم. 

آخر مدل من نبود، نیست. احساس دوستی و نزدیکی همیشه برایم خیلی کند شکل می گرفته. ماه بود یا خنکای نسیم یا برق چشمانش نمی دانم، انگار مدت ها بود میشناختمش. ژاکتم را دوست نداشتم، اما برده شدنش را دوست داشتم!! تا آخر روز دستانم را نگاه می کردم و گیج بودم. احساس آشنایی با مسافری غریبه ترسناک بود. اما مگر نه اینکه خاطره ی ان شب لبخندی به پهنای صورتم به لبانم می آورد، خوب؟ ولی من نبود. مگر تصمیم نداشتم لحظه لحظه ها را زندگی کنم. خوب مزه مزه اش کن دخترک نارنج و ترنج. آخر من نبود که! نباشد خوب! حتما رویای دخترکی خیالباف بوده نه؟ کنجکاوی دست از دلم بر نمی داشت و منی که بوی پیاز داغ سنت ها و بازی ها و سیاست ها حالم را بد می کرده، منی که تمرین از قضاوت شدن نترسیدن می کنم.  نترسیدم و رفتم...

می دانی چطور بود. مثل اولین باری که شب چشمانم را بستم و در تاریکی شب پا روی ترسم و خالی شدن دلم گذاشتم و تن به آب دریا دادم بود! بهترین توصیفش همین است و من می توانم مثل شرابی قدیمی خاطره ی دو روزش را مزه مزه اش کنم و لبخندی را مهمان صورتم کنم. ۴۱ روز از ان شب و ۲۱ روز از ان دو روز می گذرد و من از زندگی کردن دو روزش شادانم. حالا هی بگو خوب که چه ؟! که ای ندارد! لبخندم را با دنیا عوض نمی کنم.

*چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم

شاید هم روزی آمدم و نوشتم

*چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

  *مولوی

لینک
شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠ - شقایق