روز من   

نقل است بيست و هشت سال پيش در چنين روزی دختری مو زرد با چشمانی نگران چشم به جهان گشود. به ياد ارژنگ شقايقش ناميدند . بيست هشت سال از صبح دوم مهر گذشته. بيست و هشت مهر. دخترک زندگيش بالا رفت پایين آمد. اما هميشه عاشق پایيز باقی ماند. سعی کرد هميشه به اصولش پايبند باشد. خواست خيلی چيز ها را عوض كند. دخترک خيال پرداز بود و بلند پرواز. آرزوهايش سقف نداشت. دخترک بلای جان مادر بود و همصحبت شب های پدر. دخترک سر مست زندگی بود ولی هميشه با چشمان نگران. نگران آينده نيامده، نگران اتفاقات نيفتاده. دخترک مرد لحظه نبود. ميخواست برود، ببيند، بشناسد. دخترک دل داد. زمين خورد. یا علی گفت و دست به زانو گذاشت و بلند شد. دوباره زندگی ساخت. دخترک کله شق بود و سخت. دخترک عاشق ادبيات و شعر بود ولی مثل هميشه دنباله روی پدر برق خواند و سر و کارش به روتور و ترانسفورماتور و الکتریسیتی مارکت افتاد. زندگی هميشه برايش بهترين ها را خواست. خدايش خيلی مهربان است. دخترک قصه من باور نميکند تنهایيش را. ميداند عمر اين روز ها كوتاه است. ميداند باز هم بهترين اتفاق می افتد. دخترک بر فراز پله بيست و هشتم ايستاده و بيصبرانه روزهای آفتابی را انتظار ميکشد.

لینک
دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - شقایق