من-بابا   

 می گویم و می گویم و می گویم و مثل همیشه با صبوری می شنود. لبخندش را از کیلومترها دور تر می بینم. می گویم ترسیده ام. می گویم دو چرخه اش له شده بود و انگار پرواز کرد و روی زمین افتاد. می پرسد حواست کجا بود گل دختر. می گویم در گزارشم اشتباه کردم. می گویم فشار کار که زیاد می شود بیشتر اشتباه می کنم. می گویم زمان و استرس و پروژه ی جدید را نمی دانم چطور کنار هم مدیریت کنم. می گوید صبوری کن دختر. از روز اول که همه چیز را بلد نیستی. نکرده ای یاد می گیری. می گویم حالم بد می شود از بازی کردن و می بینم بازی میکند . مثل روز برایم روشن است قابل اطمینان نیست و تنها لب می گزم و رو می چرخانم. می گوید تاریخش را ورق بزن.  توضیح می دهم تاریخش، تاریخمان را. می گوید چشمانت را بستی و پریدی مثل همیشه، اما این بار می دانستی با مغز فرود خواهی آمد و باز هم پریدی. سکوت است و سکوت.   جوابی ندارم.  لیست کادو های ۳۲ سالگیم را برایش فرستاده ام و می خندد و می گوید حالت خوب است دختر، یک دور خواسته هایت را مرور کن. به وجد می ایی.

 روز پدر کی بود؟ روزش را یادم نیست، اما تمام روز هایی که با ترس و نگرانی و دلتنگی که بیدار می شوم، شماره اش را که می گیرم و هنوز صدایش را نشنیده دلم گرم می شود ان روز می شود روز او. می شود روز من که او را دارم.

لینک
جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٠ - شقایق