کم تر از یک ماه مانده به ماراتون شیکاگو و من گردن درد امانم را بریده. نگرانم. دویدن های طولانی دردش را مزمن کرده و انگار وزن همه ی عالم را روی شانه های من گذاشته اند. گفتم دویدن و از خاطرم گذشت از دیروز فکر می کنم چه فایده دارد دروغ گفتن و مردم با درونشان چه می کنند، اصلا درونی دارند یا همه اش همان چیزی است
که برای دیگران فریادش می زنند. اگر این نمایشنامه ها خوشحالشان می کنند چرا که نه؟ باید از خوشحالی آدم ها شاد شد. من هم کف خواهم زد. دلتان پر خنده.

چندمین ده ساعتی است که مقاله ها را جلویم گذاشته ام و می خواهم ترجمه اشان کنم.چقدر خشونت خانگی برایم قابل درک است و انتقال ان به واژگان و کلمات نامانوس.

صبح امروز جلوی اینه ایستاده بودم، کتی قرمز و شلواری سیاه به تن دارم 
و موهایم را محکم از پشت سرم بسته ام.  چقدر شبیه مادر شده ام. همان نگاه است.

 

لینک
سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳٩٠ - شقایق