بعد از پیغام طولانی که برایش روی تلفنش گذاشتم و از عصبانیتم گفتم و توضیح دادم که امکان نداره ، میشه فهمید، ماه که پشت ابر نمی مونه و .... برام یک خط ایمیل زده که

عیب رندان نکن ای زاهد پاکیزه سرشت      که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

همین! آب سردی که روی سر من ریخته شد. همین است اینقدر پدر را قبول دارم. به سمت خانه که راه می افتم، بغضی به بزرگی گلابی راه گلویم را بسته. روز سختی بوده. چند هفته ی سختی بوده. ساعت هایی بسیار طولانی، از نظر جسمی خسته ام کرده، استرس و مدیریت زمان ، پروژه ی جدید، فشار تمرین های ماراتون، محیط جدید، تفاوت فرهنگی و .... بالا بروم و پایین بیایم پسرک تجارت خوانده ی اینجایی از من مهندس خارجی بهتر حرف می زند و تا من جملاتم را دوبار بجوم. چند پاراگرافی از من جلوتر افتاده. اشتباه نکردن و توضیح اش به جمعی که در حالت عادی هم باعث می شود منقطع بتوانم فکر کنم بیشتر خون بدنم را به صورتم می آورد. جو سنگین شده و رییسم هم کلا از پس خودش نمی تواند بر بیاید چه برسد به اینکه بگوید من نگذاشتم این کار را انجام بدهد. در سکوت تنها نگاه می کند و من دیگر حتی یک جمله ی انگلیسی به خاطرم نمی آید و از جلسه هم جا مانده ام.

تمام طول راه به خودم می پیچم و نمی توانم بگذرم. نمی توانم به خودم سخت نگیرم. نمی توانم روز سخت کاری را در خیابان ۶۶ هزار شمالی بگذارم و خانه بروم برای یک غروب دوست داشتنی کنار رودخانه. نمی توانم بغضم را قورت بدهم و تصویر مهتاب را در دریاچه نگاه کنم و رویا ببافم. از ان وقت هاست که می توانم همه چیز را زیر سوال ببرم. امروز می گذرد. کاش سال آینده که اینجا را خواندم بتوانم به دل آشوبه ی امروزم بخندم.

لینک
سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳٩٠ - شقایق