از کنسرت مانو چاو برگشته ام و کمی گیجم. لبه ی پنجره نشسته ام و ساز دهنی می زنم. بیست دقیقه نشده همسایه ی کناری با مشت به دیوار می کوبد و می مانم من که در سکوت دریاچه را تماشا می کنم و ماه را که کم کمک از پشت ساختمان رو به رویی بیرون می آید. فکر می کنم چه بود راز ان بالکن که این چنین شیفته ام کرد و فراموشش نمی کنم. می دانی چه بود؟ شمعدانی هایش! بوی آب روی ایوان بود و سایه ی درخت که پهن شده بود روی گلها.
 
 ۷ روز مانده به ۳۲ سالگیم و یک سال پیش این موقع گیج می خوردم که چه می خواهم و ۱۰ سال دیگر خودم را کجا می خواهم ببینم. بین دانشگاه و صنعت دو دل بودم. فکر می کردم نمی شود و نمی توانم و سخت است و جان ۲ سال پست دکتری را نداشتم و از مدرسه رفتن خسته بودم و ... 
نزدیک ۳۲ سالگیست و شک ندارم هر چه بخواهم می شود. سخت حتما هست. اگر بگویم نه، حتما آلزایمر گرفته ام و هفته ی پیشم را که از استرس میتینگ قلبم در حال ایستادن بود و از غصه و بغض شبش گردنم گرفته بود را فراموش کرده ام. می دانم سه سال دیگر کجا می خواهم باشم. می دانم ۱۰ سال دیگر کجا دوست دارم باشم. شاید هم غرق شوم. داستان خواستن است. اگر بخواهی و دانسته غرق شوی و انتخابت باشد ایرادی ندارد.
لینک
یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩٠ - شقایق