باورت نمی شود پاییز امده است؟ خنکی نسیمش را روی پوست صورتت احساس نمی کنی؟ آتش گرفتن موهایت و بوی سوختگیش روز تولدت خاطرت نیاورد ۳۱ سالگی رفت؟ ۳۲ سالگی با نشستن خنکی آب سرد دریاچه ی میشیگان بر تنم آغاز شد و دوستان عزیزم شبش را برایم دوست داشتنی ترین شب سال کردند. 

برایم نوشته است؛ نشیب ­های پیش از سی­ سالگی، چندماهی است که با فرازهای سی و دو سالگی، کلنجار می­ روند و یکی از دیگری، مغرورتر و البته، پرروتر. اما دخترک کله­ شق و زردمو با چشمانی نگران، چقرتر از هردو؛ دخترکی از جنس پاییز و برق. به اندازۀ آرزوهایت و قدم­ هایت که بلندتر از بلندند، مبارک باشد روزت؛ همین.

نوشته هایش همیشه لبخند به لبم می آورد و این بار رنجیده تر از آنم که برایش بنویسم.  

لینک
سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق