به وقت اين طرف دنيا بسيار دير است. باز هم از چشمانم خواب ربوده شده. هر بدی ای که فکرش را بکنيد بدترش را در خواب می ديدم که تلفن بی وقت خواهرک کابوسم را از من گرفت. به گمانم ساليانی دراز بود که اصلاً خواب نديده بودم. خسته تر از لحظه ای که چشمانم را بستم بازشان کردم و به روزگار فکر کردم که چه غريبانه می گذرد اين روزها. چند خطی كتاب خواندم و هر چه سريال ماه رمضان بود تماشا کردم. ولی مگر اين شب تمام می شد. پنجره را باز کردم و نفسی عميق کشيدم. فکر کردم به روز بلند فردا. به اينکه چقدر از زندگی عقبم این روزها. به اينکه چقدر کار انجام نشده دارم. به اينکه چقدر تمرين ننوشته دارم. می دانم ايراد از من نيست عيب از اين شب دراز است و سکوتش. همين که آفتاب از زير آب درياچه بيرون بيايد من هم خوب ميشوم. ميشوم همان دخترک خندان و پر انرژی. اين شب است که اشک های مرا به بازی گرفته وگرنه ملالی نيست جز دوری بهار. فردا روز بلندی است.

لینک
شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦ - شقایق